... شما، ای رفیق کُرد!


این ایستاده در برفباد کوهستان حسین تقدیسی است. کرد مرد شاعر، نویسنده و مترجم. متولد تابستان 1351. هم تبار با خان زادگان کرد شمال خراسان (شجاع الدوله ها، روشنی ها و نگهبان ها...) است. جدّ بزرگش، آقاسی بیگ، زمانی نه چندان دور و دیر، در محالات اطراف کوه شاهداغی (کوه در تصویر) بالاخص اسپچیر و نقّاب قوچان/ فاروج، صاحب ضیاع و عقار، خدم و حشم، تفنگچی و سواره، حشمت و حرمت بوده است. آن جناب، باعث و بانی روستای مستطاب نقّاب است. حکایت سور و سات خانانه و جانانه اش، هنوز هم زبان زد کردهای قوچان است. شکار و کباب در ارتفاعات شاهداغی (2088 متر) به صف شدن و دست به دست کردن مجمعه ها، قاب ها و لنگری های سرپوش دار پر از پلوی داغ روغن زردی (کرمانشاهی) از روستای پایین دست کوه (بنا بر روایاتی شیر زن یا ویران شهر خبوشان) و رساندنش تا شکارگاه در بالا و ... الخ.

        تقدیسی -علی رغم وقفه ای در تحصیل دوره راهنمایی- صاحب مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی است و در کسوت دبیری ادبیات مشغول به فعالیت است. «ماه می رقصد بر پلّه ای از آفریقا» عنوان مجموعه شعر (غزل های 76-70) وی است که در تابستان 83 توسط انتشارات پاندا در مشهد به چاپ رسید. این شاعر، اسم و رسمی مایه مباهات قوچان در میان مجامع ادبی استان و حتّی کشور دارد، با این حال، خیلی کم آفتابی می شود، کم می نویسد و کم به حرف می آید. قوام و دوام انجمن شعر نوعی خبوشانی قوچان، در دهه ی هفتاد -برخلاف برخی ادّعاها- تنها منوط به پایمردی او و جماعت قلیلی از دوستان شاعرش بود. ایّامی که ایشان سرپرستی انجمن شعر نوعی خبوشانی را بر عهده داشت در شمار سنوات درخشان ادب قوچان محسوب می شود. بی شبهه، حسین تقدیسی بر گردن شعر و ادب قوچان حقّ بزرگی دارد. برای رسیدن به این باور ر.ک. به روزنامه های استانی قدس و توس دهه هفتاد و صفحات ادبیات امروز ، هنر  و ادبیات ، یک هفتم و شنبه ساعت ده . طی این سالها، اشعار، ترجمه ها و دل نوشته های وی، جَسته و گریخته، در کتاب ها، جراید، سایت ها و وبلاگ های مختلف آمده است. دفتر شعر جوان 2، نامه اهل خراسان، شهود شرقی (گزیده غزل شاعران خراسان)، رضا الله رضاالوالدین، آوای هزار دستان (تذکره شعرای قوچان)، از نو غزل (گزیده غزل جوان ایران)، سروش نوجوان، آینده سازان، رشد جوان، اطلاعات هفتگی، جوانان، رسالت، طلایه، جمهوری اسلامی، اطلاعات، قدس، خراسان، خراسان فرهنگی، توس، خاوران، شهرآرا، اردیبهشت، آوای قوچان، پیام قوچان، آساک، مجله تخصّصی شعر و ... از آن جمله اند.

        بواقع، صفحات و ستون های ویژه بر کرانه ی اترک ، آوازهای حاشیه اترک، اترک و آیینه هایی چند...، ردّ پای اترک، ادبیات مخصوص قوچان و جناب شعر قوچانِ هر از گاه او در روزنامه های قدس و توس، نیز، صفحه ی ادبی ویژه اش با عنوان صدا کن مرا و ستون ده نگێ کورمانجان (Dengê kurmancan) پُر آوازه اش در جریان چاپ پیش شماره های 3-2-1 و شماره های 2-1 نشریه ی محلّی آوای قوچان، نمایه با طراوت و تازه ای از وجاهت، وزانت و فخامت فرهنگ و ادب دهه ی هفتاد قوچان و کُردهای شمال خراسان را پیش چشم می آورد. به این عبارات که بر گرفته از تابستان 74 روزنامه قدس است نگاه کنید:

       «... این صفحه ویژه شعر قوچان است. انصافاً در این یکی دو سال اخیر، بچه های قوچان در زمینه شعر خوب کار کرده اند و حسابی هم رو آمده اند. به گمان ما، دوستان قوچانی امروز دارند از خیلی ها جلو می زنند. در قوچان زخم ها همچنان وسیع می شکفند و خود را به دیدرس شاعران می رسانند و این ها سر در برف نمی کنند، فریاد می کنند. در قوچان هوا بارانی است، و این حرف، شعر و شعار نیست. حالا اگر چه اترک خشک است امّا ما می توانیم به قوچان برویم، برای دریا، ساحل، آفتاب، باد و پرنده.... در این ویژه نامه، همچنان، همّت حسین تقدیسی زحمتکش -این گُرد کُرد- یارمان بوده است. او مهم ترین انگیزاننده موج های جدید شعر قوچان است و اگر او نبود شاید امروز شاعران جوان قوچان در این حجم نمی شکفتند و این ویژه نامه های شعر قوچان نیز نبود». (ر.ک. روزنامه قدس، شماره 2211، شنبه 28 مرداد 1374، صفحه ادبیات امروز، ویژه شعر قوچان).

       از سوی دیگر، تقدیسی را می توان در ردیف چراغ اوّل افروزان و نخستین پدید آورندگان عصر و شب های شعر کُردی در قوچان و شمال خراسان دانست. گیرم بعضی ها، با اتّکا به شامورتی بازی،حقّ نمک و زحمت و دوندگی های آن روز های وی و یارانش را کتمان کنند! به ضرس قاطع، جرقه شعر خوانی در عصر ها و شب هایی چنان، در نشست های ادبی دوشنبه ها و چهارشنبه های آن سال ها در سازمان تبلیغات اسلامی قوچان زده شد. و در ادامه، جمعه های کانون شعر و ادب کرمانجی (جعفر قلی زنگلی) اداره  ارشاد، در کتابخانه عمومی فاروج. علاوه بر این ها، حسین تقدیسی، نویسنده متن و گوینده مستند «روایت کربلا از زبان کرد های شمال خراسان» (زمستان 83) وپژوهشگر و نویسنده اوّلیه مستند چند قسمتی "راه سرخ" (پخش از برنامه کردی برون مرزی سحر) است.

       با وجود ورود گاه و بی گاه این شاعر به مجامع و همایش های ادبی استان و ایران، بالاخص در دهه 80، می توان به حضور مقام آور او در پاره ای از این جشنواره ها اشاره کرد: 1-رتبه اوّل شعر (تابستان 70/ ششمین جشنواره مسابقات فرهنگی -هنری دانش آموزان کشور- رامسر) 2-رتبه ممتاز شعر (تابستان 71/ اوّلین فستیوال فرهنگی- هنری دانش آموزان خراسان) 3-رتبه دوم شعر (تابستان 71/ هفتمین دوره مسابقات فرهنگی- هنری دانش آموزان کشور- رامسر) 4-رتبه اوّل شعر و رتبه سوم داستان نویسی کشور در هفتمین دوره مسابقه قلم، دفتر انتشارات کمک آموزشی مجله رشد 5-رتبه ممتاز و اوّل شعر در همایش سالانه دفتر شعر جوان (تهران 73-72) 6-شاعر نمونه و برگزیده جشنواره بزرگ شعر رضوی (نیشابور، زمستان 82) 7-شاعر برتر و نخست جشنواره بزرگ سایه سار آفتاب حوزه هنری خراسان (مشهد، زمستان 82) 8-منتخب اوّلین جشنواره فرهنگی- ورزشی نخبگان جوان قوچان (13 شهریور 84/ عید مبعث). و بعد، «او را خوش است سیر سکوتی که پیش روست». و دوره کردن «شب را و روز را، هنوز را». در عین حال، جدای از غزل و سپید سرایی، دلمشغول دو رویکرد نو به نو: الف-ترجمه شعر کردی ب- محلّی سرایی (به گویش قوچانی). بی گمان، بومی سروده هایش در نوع خود، در عرصه ادب محلّی قوچان، هم به واسطه سلامت و ظرافت زبانی و ادبی و هم از نقطه نظر حجم چشمگیر واژگان و اصطلاحات کاربردی در قوچان قدیم، حرف اوّل را می زنند. در این مجال، طرح دیدگاه و شعر جماعتی از شاعران و ناقدان معاصر درباره حسین تقدیسی و شعرش (البته، با اندکی جرح و تعدیل) خالی از لطف نیست:

 

علی رضا سپاهی لایین:

      «حسین، عِرق کردی شگفتی دارد و این گاه ماه را به گریه شوق وا می دارد... در میان اهالی فرهنگ و هنر خراسان نام های بزرگ بسیار است امّا به گمان راقم این سطور، شاعر توانا و خوشنام کُرد خراسانی جناب حسین تقدیسی نام و جای مخصوص خود را دارد. داشتن عِرق فرهنگی و کردی آگاهانه در کنار قریحه سرشار و توان بالا ی نویسندگی از ویژگی هایی است که افراد بسیاری در خراسان از آن برخوردار نیستند و حسین تقدیسی در این میان از جمله استثنا هاست... تأکید می کنم بسیاری از کارها تنها از برخی افراد برمی آید و حسین از آن جمله است. حسین تقدیسی از معدود شاعران و نویسندگان کُردی است که جاذبه نام و مقام تاکنون مجاز به تهران نشینی اش نکرده و از هویت و اصالت کردی دورش نساخته و یقین دارم هرگاه فرصتی نصیبش شود حتماً بخش عمده ای از بار بر زمین مانده فرهنگ و هویت کرد را بر دوش خواهد گرفت و آن را با درایت و دلسوختگی به  منزل خواهد رساند. به هر روی، هرکجا هست خدایا به سلامت دارش».

 

جواد کلیدری:

     «تقدیسی از چهره های موفق شعر خراسان است که با همّت عالی و پشتکار فراوان، توانسته است در شعر پلّه های درخشانی را طی کند. شعر او دارای زبانی محکم، زیبا و جاندار است».

مرام عاشقی در جان کوهستان فراوان است

یگانه کُرد مردی مثل تو شایسته ی آن است

شکوه شرقی چشم تو را خورشید می فهمد

که در دارالامان چشم تو خورشید مهمان است

دوتارت را برقصان، مرد بشکوه خبوشانی!

در این کاسه هزاران نغمه ی خاموش پنهان است

نمک پاشیدنت روح مرا دیوانه می سازد

«لِخِن بَخشی» که از سوز دوتارت سینه داغان است

«مزارات شریفی در تو خوابیده است ، شیرینا!»

غزل در تاب گیسوی تو می دانم پریشان است

به لطف جان مشتاق من و گرمای تابستان

در این انگور چینی، مستی ما هم دو چندان است

پلنگ کوه، شورانگیز می نالد، بزن زخمه

که اینجا سرزمین عاشقی یعنی خراسان است

)کلیدری، جواد: قطار ساعت هفت، نشر شاملو،مشهد 1390،صص94-93)

 

علی رضا خان جان:

       «مشخصه عمده شعرهایی که حسین تقدیسی در قالب های کهن سروده است، زبان محکم، تأثیر گذار و تا حدّی خشن آنهاست. استفاده صحیح از تلمیحات و اشارات تاریخی- اسطوره ای، بکار گیری قافیه های بجا و شایسته و انتخاب اوزان مناسب و هماهنگ با مضمون کلی شعر، دغدغه همیشگی تقدیسی در شعر های کلاسیکش بوده است طوری که شاید بتوان گفت همین مشخصه ها راه را برای رسیدن شاعر به محدوده ی زبانی مستقلّی در شعر کلاسیک نزدیک تر کرده است. یکی دیگر از ویژگی های بارز و اصلی این دسته از شعرهای تقدیسی بافت منسجم و ساختار محکم آنهاست، طوری که مثلاً حذف یک بیت یا جابجا کردن ابیات ، نظام معنایی و تأثیر کلی شعر را خدشه دار می سازد و این همه صرفاً در نتیجه وسواس در انتخاب واژگان غنی و تأثیر گذار و نوع آرایش آنهاست، به گونه ای که آدمی را بی اختیار به یاد گفته کولریج (S.T.Coleridge) می اندازد که شعر «بهترین واژه ها در بهترین نظام ممکن» است. دیگر اینکه تقدیسی همواره در جستجوی راهی بوده است تا بتواند بین ساختار موزون و آهنگین شعر کهن و تصویر سازی های بکر، واژگان نو و امروزی و ترکیبات و تعابیر تازه و نا شناخته رابطه ای در خور برقرار سازد و در این رهگذر حتی از واژه سازی به شکل معقول و منطقی آن نیز ابایی نداشته است. [با همه این ها] ناب ترین شعر های تقدیسی را باید در میان قطعات سپید و بی وزنش جستجو کرد. قطعاتی که اغلب ته مایه هایی از واگویه های عاشقانه دارند».

 

عباس ساعی:

       «تقدیسی شاعری است که به قومیّت خویش افتخار دارد و به انحای مختلف، تلاش می کند این به اصطلاح "کردیّت" را به رخ مخاطب بکشد. در غزل های او کمتر می توان الفاظ رمانتیک و احساس مدارانه (به مفهوم دختر مدرسه ای) پیدا کرد. شاید به صرف طبیعت خشنی که قوم کُرد در آن بالیده است و خشونت را چون خونی جاری در رگ های این قوم رها کرده است. به کار گرفتن قافیه هایی غیر معمول، ردیف هایی متفاوت، وزن هایی بعضاً کم کاربرد و واژه هایی نه چندان دم دست از جمله عواملی است که به غزل های او رنگ خشونت زده است. این خشونت البته دلگزا نیست. خشونتی شیرین و طبیعی است و در آن اثری از ادا و اطوار نیست. غزل وی آیینه ای است که روح شاعر را می نمایاند و در این نمایش، بزرگ نمایی و کوچک نمایی در کار نیست».

 

آرش شفاعی:

       «استفاده آگاهانه از بیان حماسی در غزل معاصر، ضمن حفظ زبان صمیمی و غیر متکلّف، کار نو و خوبی است که از جمله در غزل های حسین تقدیسی مشاهده می شود».

از کوچه می گذری

بی اعتنا به باد مخالف

شاخه گلی در دست

و شعری ناتمام.

 

آن قدر واضحی که

بی پرده به ملاقات آفتاب می روی

گنجشک های شلوغ

در حنجره ی مشجّرت لانه می کنند .

 ***

به خانه می رسی

زخم از شانه می تکانی

شعرت کامل می شود . 

                                    1373      

)شفاعی، آرش: جمعه، خیابان ولیعصر، انتشارات دفتر شعر جوان، تهران 1388، ص17)

 

عباس چشامی:

       «در غزل دهه هفتاد، نسل ما شاعرانی مثل علی رضا سپاهی لایین، محمد رمضانی فرخانی، حسین تقدیسی، علی رضا دهرویه، سعید آرمات، سعید بیابانکی و ... بودند و در ادامه منطقی شاعران پیش کسوت زمانه خود می سرودند. ما تصمیم نداشتیم جریان سازی کنیم و مانیفست هم پشت کار های ما نبود؛ مثلاً محور عمودی غزل یا روایات که بعد ها از عناصر ارگانیک غزل فرم شد، در بسیاری از غزل های نسل ما به طور طبیعی اتفاق می افتاد بدون آنکه به سرشت زبان فارسی و خصوصیات ژنتیک قالب غزل لطمه بزند. به راستی، موفق ترین جوان های غزل آن روز ها همین ها بودند».

 

حمید تقی آبادی:

       «زبان شاعر [حسین تقدیسی] فخیم و مستحکم است. وی توانسته به صدای خودش، به صدای واقعی خودش، به صدای درون ذهن و زبان خودش دست پیدا کند و من در بین شاعران خراسانی، در این چند ساله کم دیده ام شاعرانی را که این گونه زبان کهن شعر را در دنیای فوق مدرن امروزین زنده کنند... قصدم تعریف و تمجید از شعر تقدیسی نیست امّا می خواهم بگویم ذهن او به عنوان یک صدا در بین صداهای دیگر، در گونه خود آثار موفقی به وجود آورده است».

 

محمد رمضانی فرخانی:

حالا شفای مرثیه در شطح بادهاست

از پینه ای که وصله دستان شادهاست

ترس از شما نبود، شما، ای رفیق کُرد!

ترس از مشیّت شبح این شغادهاست

قرآن: خدای چهره ی انسانی جهان

ایمان: درخت وقف چکاد ستادهاست

شور از تو باد ای شمن آشنای روز !

شمسی ترین گلایه به لب های بادهاست

از خود برو بترس که ایمان شک تویی

مست تو نیست این گِله چون نذر یادهاست

***

این عارف تلاوت امواج شطح و شعر

دریایی شیوع لب فی عبادهاست

                                                             1373/5/19

                                                                قوچان

 

سید ضیاء قاسمی:

       «... شاعرانی جوان و موفق، به ناگهان، از عرصه ی جامعه ادبی بیرون آمده و ترک سرودن کرده اند. و البته کسی هم سراغی از آن ها نگرفته است. نام هایی مثل حسین تقدیسی، علی رضا سپاهی لایین، بهروز سپید نامه و ... طبیعی است که امروز، شاید برای اکثر اهالی ادبیات ناشناخته باشند امّا اگر به نشریات و جراید ادبی سال های پایانی دهه شصت و ابتدای دهه هفتاد مراجعه شود، فهمیده می شود که اینان، به رغم جوانی، در قلمرو  شعر، نام های بزرگی بوده اند و امروز خبری و اثری از آنها نیست. حسین تقدیسی، باستان گرایی شگفتی دارد که کاملاً ابداعی و جدید است. و این باستان گرایی را در تمام عناصر شعر پخش می کند. من (سید ضیاء) تا به حال در شعر کلاسیک ندیده ام که شاعری به این خوبی باستان گرایی کند، و این باستان گرایی، امروزی و برخاسته از یک ذهن مدرن باشد، و این صدا تنها صدای حسین تقدیسی است. یک اتفاق که دیگر تکرار نشد».

 ____________________________

 

      ماحصل جستارگشایی این است که حسین تقدیسی دوست کُرد من است. من دوست کُرد حسین هستم. خاطرش را هم خیلی می خواهم. ماه هاست که به ایجاد وبلاگ فرا می خوانمش. و سال هاست که می شنوم: «خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است»! بنابراین، چاره را در این دیدم که از سر رفاقت و هوا خواهی، این وب نوشت را به نامش و برایش مهیّا کنم. او «آن دارد و این نیز هم». گرچه این وبلاگ رسمی وی نیست لکن رسم و قاعده بر این است که از حالا، ردّی از قلم و قدم دیروز و اگر خدا و خودش بخواهند امروزش را در این یک وجب جا مشاهده خواهید کرد. کافی است دست و دلش در وب به نوشتن رود و از آن فراتر، روزی و ساعتی، خودش وارد در واقعه و ماجرا گردد و به روز شود.

       دوست من نه علیه السّلام است نه نظر کرده خاص و عام. دوست من، فقط شاعر است. قلمش را هم قبول دارم. نغز، سَخته و پخته می نویسد. این سنگ ناتمام را که برایش گذاشته ام، پرسان پرسان، از زبان خود شاعر و دوستانش، آرشیو داشته ها،کتاب ها، جراید و وبگردی هایم در آورده ام، گاه، حتی عین کلمات و عبارات وی را در نوشته هایم گنجانده ام. همه اش هم، در جهت عمل به این فرموده خدا که: وَ لا تَبخَسُوا النَّاسَ اشَّیاءَ هُم (هود/ 85) چیز های مردمان را کم بهره مسازید و بهای کم منهید. بنابراین سعی و اهتمام گرداننده این وبلاگ بر این است که به نظر ها و کامنت هایی که حکم تف سر بالا را دارند وقعی ننهد و در مقام جواب و پرداختن به حواشی بر نیاید و از ابتدا، اقدام به حذف و پاک کردن چنین عقده گشایی هایی در این ساحت و صفحه نماید. تمرین دموکراسی در سایه حبّ و بغض های صد تا یک غاز، دوست را به چشم دشمن دیدن و فحّاشی نمی شود. «جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادش»!


http://hosseintaghdisi.blogfa.com/


نگاشته شده در شنبه 1391/03/13ساعت 23:18 نگارنده سعید مزرجی | |

 

 

استاد غزلسرا غزل خوش میگفت

طنز ادبی بی بدل خوش میگفت

با مرگ عجب الفتی نیکو داشت

زیرا که همیشه از اجل خوش میگفت

 

-------------------------------------------

 

بنیاد غزل عجب خراب افتادست

مستی هم ازین خم شراب افتادست

از چیست دگرگونی ما؟ فهمیدم!

استاد غزلسرا به خواب افتادست

 

  •  عزت ا... اسعدی

 

---------------------------------------------------------

 

 

به یاد استاد رمضانپور قوچانی

 

پیر مرد رفت

 دیگر نیست

تا شوخی های پیامکی ام را

با عصبانیتی شیرین پاسخ گوید

وقتی که برایش می نوشتم :

خدایا چنان کن که آن پیر مرد

زروی کرامت کند یاد ما

پیر مرد هم خودتی !

این پاسخ همیشگی اش بود

..واینک او رفته

 ومن راستش نمی توانم

برایش بنویسم

کوهی از اعتبار وغرور

 که در این سالها

دستهای تبر دار

قامتش را می خراشیدند

 او پوستین دنیارا رها کرده بود

اما هیچگاه

پوستین های طلاکوبی شده رهایش نمی کردند

 اینک آسوده باشند

پیر مرد رفته است.

 

  • محمد خاکشور علی آباد

 

 ---------------------------------------------------------------

 

 

تا مست شدی شراب ممکن را داد

بر چهره اش التهاب ممکن را داد

با مرگ به زخم دیرسالش انگار

کوتاهترین جواب ممکن را داد

 

  • رمضانعلی روحانی

 

 

-----------------------------------------------------------------------

 

شاعرساده*                

 

خسته  از سختي يك  عمر  سفر رفتن ها

بي  " خداحافظ و بدرود"  به شب زد ، تنها

 

نيمه شب بود و جهان خواب؛فقط چند عاشق

سركشيدند    پي   بدرقه   از    روزن ها

 

آخرين كوچ شد  و  كوچه  بي آب  و علف

مرد   را    برد   به   مهماني   آويشن ها...

 

**

- پيرمردي كه ازاين كوي سفركرد كه بود؟

 اين سوالي است كه مي پرسم ازاين برزن ها

 

اين سوالي است كه ديراست ولي مي پرسم

دير و بيهوده كه ؛ پرسيدن عمر از  زن ها...

 

**

پيرمردي كه ازاين كوچه  گذشت ، آدم بود

آدمي  بود   شبيه   همه  ما - "من"  ها -

 

شاعري ساده وآزاده كه تنها مي خواست

پاره اي نان  جوين  از  همه  خرمن ها...

 

هرچه مي دوخت همان پاره به جا بود ، انگار

هنر  زخم  زدن  داشت  فقط  ، سوزن ها !

 

جوش زد  آنقدر از رويش سيمان  در شهر

تا  كه  روي  سر  ما  سقف  شدند  آهن ها ...

 

او چنان با هيجان " دوست "خطابت مي كرد

كه   برايت   بشود   تنگ ،  دل  دشمن ها !

 

**

حيف شد رفت.اگر بود، كه شعري مي خواند...

...باغ   پر  مي شد   از   زمزمه   سوسن  ها

 

حيف شد رفت؛كه گل بود،كه ازبس گل بود

پاك  سر  رفت   از  اندازه   پيراهن  ها !!


 000000000000000

به : خاطره روشن شاعرفقيد؛ رمضان رمضانپور(عابر)

 

  • علیرضا سپاهی لایین

 

 --------------------------------------------------------------------------------

 

 

نگاشته شده در پنجشنبه 1390/02/15ساعت 12:59 نگارنده سعید مزرجی | |
 

سوار چرخ فلک با زمانه می چرخیم

کشیده ایم چو آتش زبانه می چرخیم

میان دایره بر روی نقطه چون پرگار

و در محاصره در این میانه می چرخیم

چو مرغ بی پروبالیم این چه بدبختی ست

که سر به زیر به دنبال دانه می چرخیم

به چشم هم زدنی کاروانیان رفتند

عقب ز قافله ما گرد خانه می چرخیم

چو توپ زیر لگد هر کسی ز دشمن و دوست

گرفته پهلوی ما را نشانه می چرخیم

در این خرابه که ما ساکنیم چیزی نیست

چو جغد برروی این آشیانه می چرخیم

بسان فرفره ای بر زمین مان که زدند

خموش اگر هدفی هست یا نه می چرخیم

بقول مردمک دیده ما اسیر دلیم

که با اشاره دل محرمانه می چرخیم

شبیه عقربه ی ساعتیم و بی هدفیم

فقط برای گذشت زمانه می چرخیم

به وعده های پس از مرگ خویش دلشادیم

به عرصه رقص کنان بی ترانه می چرخیم

تمام عمر چو ((عابر)) همه نگهبانیم

ولی همیشه به دور از خزانه می چرخیم

 

----------------------------------------------------------------

 

در كسي مانند تو اين بخشش و الطاف نيست

شيشه هم مانند قلبت زود رنج و صاف نيست

مثل اين كه مهر تو جرمي است نابخشودني

گر نه ، عمري در فراقت ، اين هم از انصاف نيست!

با نگاهي حلقه در گوشم بكش تا زنده ام

اندر اين سودا ترحم مي كني اصراف نيست ؟!

خون عاشق ريختن در كيش خود داني مباح

عالمي هم جان دهد در مقدمت اجحاف نيست

خواستم ، از جلوه ي حسن تو تقديري كنم

ديدم اين گوهر شناسي كار هر صراف نيست

عده اي اين عشق را با سيم و زر آميختند

شادم از اين رو كه دل دنبال اين اهداف نيست

 

  • مرحوم رمضان رمضانپور

 

 

نگاشته شده در دوشنبه 1390/02/12ساعت 22:23 نگارنده سعید مزرجی | |
 

 عکس ها را پس از ذخیره در سایز اصلی خواهید دید!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 عکس ها را پس از ذخیره در سایز اصلی خواهید دید!!

 

نگاشته شده در شنبه 1390/02/03ساعت 23:58 نگارنده سعید مزرجی | |
 

 عکس ها را پس از ذخیره در سایز اصلی خواهید دید!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 عکس ها را پس از ذخیره در سایز اصلی خواهید دید!!

 

 

نگاشته شده در شنبه 1390/02/03ساعت 23:2 نگارنده سعید مزرجی | |
 

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ

گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

بی نشان را خاک تیره شد به سر

 

 

نگاشته شده در شنبه 1390/02/03ساعت 22:48 نگارنده سعید مزرجی | |

 

 

(( انا لله و انا الیه راجعون ))

در اینجا لازم است از طریق این وبلاگ این مصیبت دردناک را خدمت خانواده آن عزیز و دیگر بستگان تسلیت گفته و آرزوی مغفرت و آمرزش برای مرحوم و صبر جزیل برای بستگان وی از درگاه خداوند متعال مسئلت نماییم

((روحش شاد و یادش گرامی باد))

 

 

نگاشته شده در شنبه 1390/02/03ساعت 22:46 نگارنده سعید مزرجی | |
 

حاجی رمضانپور  عزیز هم رفت...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  روحش شاد

 

 

نگاشته شده در دوشنبه 1390/01/29ساعت 22:28 نگارنده سعید مزرجی | |
 

 

نوروز 90  مبارک

 

...

نرم نرمک مي رسد اينک بهار

       خوش بحال روزگار...

 خوش بحال چشمه ها و دشت ها

خوش بحال دانه ها و سبزه ها

خوش بحال غنچه هاي نيمه باز ...

...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

 

 

نگاشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 11:3 نگارنده سعید مزرجی | |
 

 

در   قوچان ؛

 

  هشتمين جشنواره استاني شعر رضوي برگزار مي‌شود
 
 
 

خبرگزاري فارس: دبير هشتمين جشنواره شعر رضوي در استان خراسان رضوي گفت: هشتمين جشنواره استاني شعر رضوي "دوبيت عرض ارادت " امسال در قوچان برگزار مي‌شود.

 
 
 

به گزارش خبرگزاري فارس از مشهد، جواد گنجعلي ظهر امروز در جمع خبرنگاران اظهار داشت: هشتمين جشنواره استاني شعر رضوي 22 و 23 مهرماه امسال در شهرستان قوچان برگزار مي‌شود.
دبير هشتمين جشنواره استاني شعر رضوي با اشاره به هرچه پربارتر برگزار ‌شدن جشنواره امسال، تصريح كرد: با توجه به اينكه بزرگ‌ترين اتفاق شعري استان خراسان در شرف وقوع است، از مسئولان انتظار داريم با نگاه ويژه، مسائل، مشكلات و كمبودهاي مربوط به بحث بودجه را حل كنند و شعر خراسان را مورد توجه جدي خود قرار دهند.
وي درباره جشنواره "دو بيت عرض ارادت " تاكيد كرد: در اين جشنواره تنها يك بخش و آن هم با موضوع رضوي برگزار مي‌شود و از شعري كه متفاوت‌ترين نگاه را به موضوع امام رضا داشته باشد تجليل ويژه انجام مي‌شود.
گنجعلي ادامه داد: در حاشيه جشنواره بخشي با عنوان " رباعيات غير منتظره " از سروده‌هاي شاعران و در حين برگزاري جشنواره انتقادات، اتفاقات، حس و حال و يا دل سروده‌هاي خطاب به حضرت معصومه (س) پيش‌بيني شده است.
دبير هشتمين جشنواره شعر رضوي در استان خراسان رضوي درباره ميهمانان ويژه جشنواره افزود: ميهمانان ويژه اين جشنواره محمد علي بهمني و عباس چشامي هستند، همچنين آثار برگزيده شاعران خراساني در كتابي باعنوان "منظومه خورشيدي " به چاپ مي‌رسد.
وي ادامه داد: متفاوت‌بودن، اصلي‌ترين و محوري‌ترين رويكرد برگزاركنندگان اين جشنواره است.
گنجعلي درباره بحث داوري تصريح كرد: در بحث داوري سعي شده است تمركززدايي اتفاق بيفتد و همه داورها از مركز استان نباشد، در اين جشنواره سه داور شهرستاني و دو داور از مشهد حضور دارند كه اميدواريم اين موضوع درسال‌هاي آينده نيز تداوم پيدا كند.

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 1389/07/07ساعت 15:1 نگارنده سعید مزرجی | |
 

نــوروزتــان پــیـــروز

 

 

ز کـوی یــار می آ یـد نسیـــم بـاد نــــوروزی

 

 از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

 

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 1389/01/18ساعت 15:29 نگارنده سعید مزرجی | |
 


 

                                  

                                            انجمن شعر

 

 (( نوعی خبوشانی ))

  

نگاشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 15:0 نگارنده سعید مزرجی | |
 

جُستاری در زندگی و آثار ((نوعی خبوشانی))

 

يكي از بزرگترين مردان ادب پارسي كه اگر گيتي مجال بيشتري به او مي بخشيد ، قادر بود بر بلنداي

 كاخ بي گزند ادب پارسي قامت بيفرايد مولانا (( محمدرضا نوعي خبوشاني )) است.

نوعي در سال 970 هـ .ق. در (( خبوشان )) خراسان چشم به جهان گشود . تذكره نويسان قرن دهم او را

 به شاگردي  مولانا (( محتشم كاشاني )) مفتخر نمودنده اند ، اما دوگانگي در سبك و طرز سخن اين دو

 شاعر استاد اين پيوستگي را مشكوك مي نماياند.

      محمدرضا چندي نيز درك هم جواري پر فيض امام هشتم (ع) نصيبش شد . او در هفده سالگي (۹۷۸)

به سبب شهرت و آوازه ي ادب دوستي و دانش پروري فرمانروايان گوركاني هند براي بار دوم رهسپار

آن ديار گرديد . دانيال پسر خرد اكبر گوركاني او را در جرگه ي ملازمان خاص خويش جاي دادو

 دربارش را به وجود شاعر خبوشاني زينت بخشيد.

  در اين زمان بود كه نوعي ، ((  ساقي نامه )) ي بلند مرتبه و كم نظيرش را به رشته نظم كشانيد ، اثري كه

 در زمان حيات شاعر به زودي مورد استقبال جامعه ي ادبي هند قرار گرفت و در سراسر اين سرزمين

شهره گشت به پاس اين اثر استادانه بود كه پاداشي بس بزرگ و افسانه اي را نصيب خويش گردانيد:

 « به جايزه ي ساقي نامه يك زنجير فيل و ده هزار روپيه و اسب عراقي و سراپاي خاصه سپهسالاري يافت»

 ((نوعي )) در ساقي نامه رنگ و شوري ديگر دارد و از جنس و لوني ديگر است . سخنش در عين رواني

و سلامت و پاكيزگي و سلاست است ، هرگز لفظ را فداي معني و يا بالعكس نكرده است.

غزلياتش در نهايت دقت است و انسجام ، با رنگ و بويي از غزل حافظ و سخن شيرين عراقي . با

ارادتي مريدوار به حضرت لسان الغيب شيرازي:

 

هر ناقصي ز اهل كمالي مراد يافت    

((نوعي )) مُريد (( حافظ )) معجزكلام شد

 

و قصايدش كه محكم است و استوار ، ميداني است براي اظهار ارادت به خاندان عصمت و طهارت:

   

     كربلاي عشقم و لب تشنه سر تا پاي من

 

 مثنوي ((سوز وگداز)) يا  (( ستي نامه )) اش در ادبيات پارسي   كم نظير و بلكه بي مانند است و تنها اثري است كه شاعران گرانقدر قوچاني هرگز با تكيه بر عصاي تقليد در اين ميدان گام ننهاده و كاري نو و بديع را به ادبيات پارسي عرضه داشته است:

 

        الهي ! خنده ام را  نالكي  ده

        سرشكم را جگــر  پركالكي ده

        دلم را عندليب آوازه گردان

        گل  باغم به آتش تازه گـردان

        نفس را جلوه ي آه جگر بخش

        نظر را سوي خود راه سفر بخش

 

((نوعي )) هر چند در هند به جاه و جلال رسيد اما همواره از تلخي غربت مي گويد که:

 

   «فريب هند و مي تيره اش مخور نوعي»

 

و در آرزوي ديدن دوباره ي ايران و زيارت آستان حضرت ثامن الحجج (ع) قلب نا آرامش مي تپيد:

 

         اشكم به خاك شويي ايران كه مي برد ؟

         از هند تخم گل به خراسان كه مي برد ؟

         غير از صبا كه بلبل باغ محبت است

         راهي به بارگاه سليمان كه  مي بــرد ؟

         در عرش ساي ناصيه ي شوق ، سجده را

         بر آستان شاه خراسان كه  مي بــرد ؟

 

و سرانجام شاعر بلند آوازه ي قوچاني در سال 1019 هجري در سن چهل و نه سالگي در (( برهانپور ))  هند با مرگ زود هنگامش  زبان وشعر پارسي را براي هميشه به افسوس و تحسّر واداشت.

 

گر تار و پود هستي (( نوعي)) گسسته است

 دست از ولاي حيدر كـــرّار نگسلــد

  •  مهدی رحمانی قوچانی

 

۲غزل از نوعی در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
نگاشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 15:9 نگارنده سعید مزرجی | |
 

جُستاری در غزل عماد خراسانی

  

طبع آزمایی در قوالب گذشته ی شعر فارسی و به تبع آن، پرداختن به قالب غزل، کار دشواری است. از گذشته های دور، قالب غزل به عنوان یکی از پرکاربردترین قالب ها در شعر فارسی رایج بوده است و امروز نیز این گونه ی شعری، سخت مورد توجه شاعران می باشد. در این رهگذر بسیاری آثار پدید آمده اند که تنها صورت غزل را دارند و نه سیرت آن را؛ یعنی تنها ابتدایی ترین ابزار جداکننده ی شعر از ناشعر را دارا می باشند. فی المثل از وزن عروضی برخوردارند و قافیه و ردیف و همین! عاری از هرگونه مصالحی که در یک شعر خوب و اینجا غزل، لازم است به کار آمده باشد. اما آیا از این مهم به راحتی می توان گذشت؟ آیا صرفاً هر کس با همین ابزار کم غزلی ساخت، از عهده ی قالبی چون غزل برآمده است؟ آیا به طور مثال می توان غزل های سرشار شاعرانی چون حافظ و سعدی و ... را هم در شمار غزل آورد و بسیاری آثار دیگر را هم؟ اینجاست که به حقیقت آن سخن اوّل می رسیم و آن این که پرداختن به غزل ـ اگر بخواهد غزل راستین باشد ـ حقیقتاً کار دشواری است و طبع آزمایی در این قالب جسارت کافی می خواهد.

شاعر هم روزگار ما، عماد خراسانی با آگاهی از این موضوع و این که می داند در سرزمین پهلوانان سخن و سخندانی نام شاعر را برای خود برگزیده است، به اصل شعر می پردازد. « غزل به یک حساب از دشوارترین زمینه های شعر است. هر صاحب طبعی را، اگرچند بکوشد به باریک وهم، در پرده ی غزل بار نیست. در این حریم جز با شور و حال و صدق و صفا نمی توان راه یافت. در زبان فارسی شاید بیش از هر قسمی غزل داریم، از حیث ظاهر قالب هم معمولاً درست و جاافتاده و به قاعده است، مطلعی دارد و مقطعی و احیاناً تخلّصی، و هشت نه بیت یا بیشتر و کمتر نیز در معانی غزلی و غرامی مشحون از مصطلحات رائج این قسم سخن؛ امّا با این همه ـ از چند استثنا که بگذریم ـ غزل خوب و با شور حال و گرم و گیرا، غزلی که حقیقت غزل باشد، از کبریت احمر کمیاب تر است و عماد ما کان و کوهی از این جنس کمیاب دارد»1  بدیهی است که بعد از چهره های شناخته شده ای که در شعر فارسی وجود داشته و دارند، پرداختن به غزل، کمی بیهوده به نظر می رسد امّا این به آن معنا نیست که شاعران امروز پرونده ی این قالب را بسته شده بیابند و لذّت ورود به این دنیای بی مانند را از خود دریغ کنند. در این روزگار نیز بسیاری از شاعران در این قالب طبع آزمایی ها نموده و آثار قابل توجّهی به یادگار گذاشته اند؛ برخی گوارا و برخی ناگوار. اما غزل عماد چیز دیگری است. « اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم ( نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول معاصر است و در قیاسی وسیع تر اصلاً سخن او از این و آن متمایز است. به خوبی می توان فرق گذاشت بین غزل او و دیگران.»2  آری سخن بر سر غزل های شاعری است که دور از هیاهوی روزگار و جریان های هر از گاه، از دل می نویسد. شعرهایی که به راستی جان کلام اند و دل ها را یکی پس از دیگری فتح می نمایند. دکتر کزازی درباره ی او می نویسد: « عماد از برجسته ترین غزلسرایان در روزگار ماست و سخنی بیهوده و بر گزاف نمی تواند بود اگر او را سعدی این روزگار بخوانیم و بدانیم ـ غزل های او، در روشنی و روانی و رسایی، غزل های آن سالار سترگ سخن را  فرایاد ادب دانان و سخن شناسان می تواند آورد.»3

عماد در قالب های دیگری چون مثنوی، قصیده، قطعه و ... هم شعر دارد امّا به راستی او غزل سُراست و این قالب است که از عماد شاعری طراز اول ساخته است. خود عماد نیز به این قضیه واقف بوده  که با غزل راحت تر است و در این قالب است که می توانسته تغزّل های عاشقانه و سوز و گدازهای ناآرام خود را جاری سازد و اصلاً قالب غزل است که چنین ظرفیّتی دارد.

عماد، عاشق است؛ عاشق سینه سوخته ای که همه ی اندوه خود را تنها در غزل هایش فریاد می زند. یکی از اصولی که بزرگان برای شعر خوب برشمرده اند، اصالت وجود و صداقت در کلام شاعر است و عماد به راستی عاشق شاعر پیشه ای است و نه حتّی شاعر عاشق پیشه. « غزل عماد حقیقتاً حاکی از عشق واقعی است که داستان و قهرمانانی دارد. او بیهوده و سرسری فقط برای آراستن قالب و بنا به اعتیاد متداول، مضمون یابی و غزلک بافی نمی کند. لحن سخن و شور و حال او خود به خوبی از این معنی حکایت می کند.»4  جایگاه معشوق در شعر فارسی، مکانی ازلی و دست نیافتنی بوده و کماکان هست. جز معدود شاعرانی آن هم در معدود آثاری، در بقیّه ی آثار، معشوق شخصی است که هیچ گاه شناخته نمی شود، شاعر حتّی از آوردن نام و نشانه ای از او هم خودداری می کند، تا آن جا که نمی توان تشخیص داد، معشوق او بالأخره مثلاً مرد بوده یا زن؟ و اگر نشانه هایی مبنی بر مؤنّث یا مذّکر بودن هم می دهد، باز می مانی که طرف مثلاً جن است یا انس؟ و در مجموع معشوق به شکل موجودی مجهول و ناشناخته باقی می ماند، به این خاطر که شاعر کلّی گویی می کند و به دلایل متعددی نمی خواهد او شناخته شود. البتّه این مسأله دلایل خود را دارد و تا حدودی در شعر معاصر تغییر پیدا کرده  و بررسی آن مجالی دیگر می طلبد. با این حال عماد خراسانی هم اگرچه روح عاشقی دارد امّا چندان نشانه ای از معشوق خود نمی دهد و این ادامه ی همان روند کلّی گویی است که در شعر فارسی درباره ی معشوق وجود داشته است.

همان طور که می دانیم او در جوانی عاشق می شود، عشقی که بر سر زبان ها می افتد امّا سرانجام خوشی ندارد و او را تا حدّ جنون، خانه نشینی، خلوت گزینی و سکوت مطلق پیش می برد. بدیهی است اگر این عشق برای « عماد جان5» آبی ندارد، برای خوانندگان راستین غزل معاصر فارسی، نان دارد و می بینیم درونمایه ی بسیاری از غزل های عماد را همین عشق بی سرانجام تشکیل می دهد. « بسیاری از غزل های خوب عماد در این باره  سروده شده است با جلوه های گوناگونی از رنگ و آهنگ ها، سوز و گداز ها، شکر و شکایت، قهر و آشتی، دیدار نمودن و پرهیز کردن، هجر و وصل، و چه چها که خاصّ این عالم است امّا چون این کوشش و کشش و آرزو در پیش روی خود دیواری از موانع بسیار داشت، سر شوریدگان به سامانی نرسید و با آن که عشقی در میانه بود، فریاد و فغان و حتّی طعن و لعن و غوغا و نجوا هم بسیاری می شد تا جایی که در سال 1326 التهاب و شتاب و شیدایی عجیب یکی از دو سو، داستان را در میانه و در خوش ترین جای، خاتمه ای دردناک داد. « لیلی» زمانه شعله ی سرکش زندگی خویش را با دست خویش به حالی شگفت خاموش کرد و عماد ما که « مجنون» او بود، بیش از پیش دیوانه شد.»6  عشق، اصلی ترین و پررنگ ترین مایه ی شعر عماد است امّا روشن است شاعر شوریده ی ما از رهگذر همین عشق، مستی ها و بی خبری های خود را هم روایت می کند:

آن که رخسار ترا اين همه زيبا می کرد

کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

 به میخانه پناه می برد و دیوانگی ها و دغدغه های خود را با ساقی مجلس در میان می گذارد:

گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر

باز کن ساقی مجلس در مینای دگر

 گاه عصیان و رندی او را می بینیم:

هزاران بار هشيار آمدم، بي خويشتن رفتم
نه در اين عمر رندم من، كه از رندان ديرينم

 و گاه شوخ و شنگی و خوش مشربی او را:

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

بجز از امشب و فردا شب و شب های دگر

و در مواقع بسیاری نیز شکوه و شکایت از روزگار. که این جنون و خستگی از زندگی، برای شاعر عاشقی که تا آخر عمر در تنهایی و بدون همدم و همراهی زیسته است، طبیعی است و بجا فریاد می زند:

بر ما گذشت روز و شب، امّا تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

عاشق جز عشق، چه می تواند داشته باشد؟ امّا عماد خراسانی در گیرودار این  زندگی سراسر آشوب، مثل همه ی انسان ها و البتّه شاعران دیگر، دریافت های خود را از زندگی دارد و به همه ی زوایای آن اشارتی دارد و به خوبی می توان جریان پیدا و پنهان زندگی را از خلال بیت بیت اش جستجو کرد. و به قولی: « او فیلسوف نیست و نشنیدم که از فلسفه کلامی و صحبتی رانده باشد، امّا آن قدر معمّای حیات برایش حل شده که حدّی بر آن متصوّر نیست.»7 آیا به سبب همین ویژگی نیست که بسیاری از ابیات نغز این شاعر خراسانی در گفتار مردم امروز به شکل ضرب المثل شده و دهان به دهان می چرخند:

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست، ندانم

  خلاصه ی کلام این که، عماد از سرآمدان غزل معاصر فارسی است؛ حدّی فراتر از شاعران هم روزگار ما. غزل او به زعم بنده در بسیاری موارد از غزل دیگر غزلسرایان عصر، از جمله شهریار و ابتهاج  و رهی و دیگران، شیرین تر و یک سر و گردن فراتر است. جایگاهی که امروز برای او فراهم آمده، نه آن جاست که باید باشد. او شاعری است که شعر را خوب می شناخته و خوب تر می سروده است و چه گواهی روشن تر از خود دیوانش می تواند از قدر و مایه ی شاعری او خبرها دهد؟!

و سخن آخر:

هر گلی را به چمن رنگی و بویی است عماد

چون صبا سرسری از باغ گذر نتوان کرد.

 

                                                                                          *  جواد کلیدری

                                                                                              بهار 88

 

نگاشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 18:44 نگارنده سعید مزرجی | |
 

ولي امشب زمان با اندكي تأخير مي چرخد

 

چه شد ؟ آيا كسي با نغمه ي تكبير مي چرخد ؟

 

كه اين سان دست در دست خدا مي رقصد آيينه

 

جهان آيينه وار از هيبت تصوير مي چرخد

 

 ((غدير)) آيينه دار جلوه ي زيبايي اش گشته است

 

و خواب كوفيان ناگه به اين تعبير مي چرخد:

 

«چنان در خانه بسيارند و در ميدان جنگ اندك»

 

كه كوفه گوييا بر پايه ي تزوير مي چرخد

 

يتيمان شب به شب در انتظار دست هاي او

 

زلال اشكشان در كاسه هاي شير مي چرخد

 

و حالاهم علي  چون آهويي در بند مي ماند

 

كه اكنون(( ابن ملجم )) -گرگ در زنجير- مي چرخد

 

و ناگه يك نفر در جان من فرياد مي دارد:

 

«نرو ، برگرد ! آنجا نيزه و شمشير مي چرخد»

 

گمان دارم كه برگردد ، ولي دير است مي دانم

 

زبان الكن شعرم چه با تأخير مي چرخد!

 

  • مریم مروج

 

نگاشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت 10:55 نگارنده سعید مزرجی | |
                                                             

 

آدمم وسوسه گندم و سیب است مرا محمدخاکشورعلی آباد

 

که جهان نیز بهشتانه غریب است مرا

 

من به آرامش محتوم نمی بندم دل

 

تا که ازمیوه ی ممنوعه نصیب است مرا

 

به که گویم که ازاین شهرنمی خواهم هیچ

 

شاهبازم ، قفس شهر عجیب است مرا

 

هیچ جا پنجره ای رو به تبسم وا نیست

 

خنده ای هست اگر، عین فریب است مرا

 

چشمهایم همه ی عمر به من می گریند 

 

چه کنم ، چشم خودم نیز رقیب است مرا ؟!

 

شب یلدا  متولد شدنم یعنی که:

 

سردی و تیرگی و یاس نصیب است مرا

 

تا مسیحای عزیز تو شدم دانستم

 

ارمغان تو سرانجام صلیب است مرا

 

گفت : ای کاش بمیری تو و فهمیدم مرگ

 

آخرین نسخه ی تجویزطبیب است مرا

 

مرغ آمین تو ام ، هر چه دعا خواهی کن

 

یا رب ! آن کن که تمنای حبیب است مرا

 --------------------------------------------------------

 

هيچ چشمي اشك ماهي را نمي فهمد


در فضاي شب سياهي را نمي فهمد


هركه سر درگرمي سرگرمي اش دارد


معني اين سر براهي را نمي فهمد


ساكن آن سوي ساحل آرزوهاي


غوطه ورهاي تباهي را نمي فهمد


هيچ شخصي مثل يوسف در دل زندان


جرم سخت بيگناهي را نمي فهمد


كفتري كه سنگدانش حاوي سنگ است


بوي كفترهاي چاهي را نمي فهمد


هي شقايق! بيخود اينجا سر برآوردي


چون كسي اينجا نگاهي را نمي فهمد

 

-------------------------------------------------

 

یــار ارادت مـرا درک نمی کند چرا؟

علت عادت مرا درک نمی کند چرا؟

دست قنوت بستن و رو به خدا نشستن و

ذکر وعبادت مرا درک نمی کند چرا؟

خون جگر به راه عشق از دل وچشم ریختم

شوق شهادت مرا درک نمی کند چرا؟

بوسه به خاک پای او اوج سعادت من است

راه سعادت مرا درک نمی کند چرا؟

دیده شفای دردمند ازاثرات دست اوست

فصل عیادت مرا درک نمی کند چرا؟

او که زبعد مردنم خواهد دید صدق من

حال ارادت مرا درک نمی کند چرا؟

دید خودش سبب شده زندگی دوباره را

جشن ولادت مرا درک نمی کند چرا؟

گرچه به عشق تجربه دارد و می شناسدش

حس حسادت مرا درک نمی کند چرا؟

 

  • محمد خاکشور

 

نگاشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 17:20 نگارنده سعید مزرجی | |
 

1

 

غروب در آغاز شب

 

چونان گل سرخي است

 

كه به رسم هديه

 

باد بر گيسوانت بپاشد

 

2

 

مجازات بزرگي است

 

براي پرنده

 

خواب يك درخت

 

پرنده ي كوچك من! !

 

بيدارم كن.

 

3

 

از آمد و شد ستاره

 

تا درخت

 

و بوي پرنده.

 

دفترت را بردار

 

مسافر سمت خيال!

 

4

 

كلاغ پر!

 

سلاح بر دست

 

سربازاني كه بر گذر ايستاده اند

 

و خنده ي كلاغاني

 

كه مي گريزند...

 

  • محسن شهرکی

 

نگاشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 20:33 نگارنده سعید مزرجی | |

 

 

 انجمن شعر

 

 (( نوعی خبوشانی ))

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 

 

 

 

نگاشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 11:15 نگارنده سعید مزرجی | |

 

 

گزارشی کوتاه به همراه عکس هایی از

 ششمين نشست مشترك انجمن شـعـر

شهرهاي   قوچان، فاروج، شيروان

درشهرستان « قوچــان »

 

روز چهارشنبه گذشته ( 14/12/87) با حضور تعدادي از شاعران سه شهر در محل تالار هنرهاي زيباي اداره فرهنگ وارشاد قوچان برگزار شد.

جلسه در حالي شروع شد كه از دوستان فاروجي فقط ايمان اصغري حضور داشت! كه آخر جلسه مجبورش كرديم!! جور همشهري هاي غايبش رو هم بكشه. حاج آقاي شريفي اولين شاعري بود كه دو شعر زيبا از دو كتاب جديدش كه چاپ امساله برامون خوند. البته آخر جلسه بنده اين كتاب ها رو با نام (بايد به گل مجال تنفس داد) به بچه ها معرفي كردم و اعلام شد دوستان همشهري كه مايل به تهيه اين كتب ارزشمند هستن مي تونن از سعيد قربانيان خريداري كنن. دو شعر هم به زبان كردي شنيديم، اوايل جلسه از خانم قيطاقي و اواسط جلسه از خانم محمودي. ايــمان آخرين نفر بود كه بعد از خوندن دو تـرانه زيبا اعلام كرد جلســـه بعدي   (پنجشنبه 20/1/88  ساعت 16) تو شهر خودشونه.

 

اسامي تعدادي از شاعران حاضر در جلسه؛

 

از قوچان: من بودم و مهدي رحماني، سعيد قربانيان، مهدي حاتمي، حسين ميري، جواد سنجري، جواد موسوي، محمد علي نژاد، سجاد بدري، محمود براتي، محمد بهشتی و دكتر خوش نيت.

 و خانم ها: شجاعي، كارامد، مهرآذر، قيطاقي، ملايي، دلفراز، رمضاني و عباسپور

 

از فاروج: ايــمان اصـغـري

 

از شيروان: ابوطالب شيرين، محمد انصاري، محمد چرابه، اكبر جعفرزاده، مجيد نژادعلي و حاج آقاي شريفي.

 و خانم ها: ا...وردي زاده، كوهي، حسين زاده، محمودي، ثنايي، ايزانلو و پاياب.

 

نگاشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 11:0 نگارنده سعید مزرجی | |
 

«گل محمد» تفنگ را برداشت، اسب رم کرده اش قرار نداشت

ببر شب های سرد کوهستان، با کسی توی قلعه کار نداشت

خیز برداشت ناگهان « قره آت»، گرد و خاکی بلند شد به هوا

با « جهن خان سرحدی»، سردار، چاره ای غیر کارزار نداشت

ـ « قره آت» از نفس نمی افتد، پسرم سربلند می آید

آب می ریخت پشت سر « بلقیس»، مرگ را هرگز انتظار نداشت

روز کوتاه شد، زمستان بود، برف و بوران چله ی کوچک

« قلعه میدان» سیاه ـ خاکستر، ایل امسال هم بهار نداشت

 

***

«خان عمو»نعره ای کشید و« بلوچ» سینه ی گرگ را نشانه گرفت

« زیور»اکنون نفس نفس می زد،« خان محمد» دلی به کار نداشت

« بیگ ممد» چگور برنو را در گلوگاه کوه آتش زد

مرگ با « پینه دوز» می رقصید، زندگی خیره بود و عار نداشت

گل محمد تفنگ را انداخت، تشنه ی یک نفس «کلیدر» بود

پنج تا سینه سرخ افتادند ، آسمان غير قار قار نداشت

***

«کوه سنگرد»،بوی خون ـ باروت،«تنگه ی گاوطاق»را عشق است

قلب « مارال» از تپش افتاد، اسب آمد ولی سوار نداشت

لشکری سمت شهر برمی گشت، مرگ را می کشید بر گرده

کاش آهسته گام برمی داشت، هیچ کس میل سبزوار نداشت... .

 

  • جواد كليدري

 

 

نگاشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 23:55 نگارنده سعید مزرجی | |

 

تر مي شوند، يك دو دف-اهل طرب، به شب

با ابر چهار باغ ((هرات)) و ((حلب)) به شب

مست (( بيات كرد )) و در پرده مي زنند

راه معلّقات عجم يا عرب، به شب

تأكيد بر مواجهه ي آب و آتش است

روح (( فضيل عيّاض )) كرده است تب، به شب

آن چيست، آن مغازله ي شعله زير برف

آن بيخ كاسني و بار رطب، به شب؟!

اين صبح در گريز و اين ناگهان گوزن

اين پل كه مي رسد به پلنگ جلب، به شب؟!

نه (( نوبهار ))، نه شب(( هيماليا ))ست اين

(( بودا )) در اوج مي وزد اما به شب، به شب

رنگ خداست اين همه و كس نمي كشد

همسنگ گوش(( ونگوك )) دست از طرب، به شب

(( من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر ))

گيرم كه-يك دو دف-بزنم باز لب، به شب!

 



 

مشخص نیست،تشریف قدومت،شمس کُردمن

سَواد قریه ای از بلخ و رومت،شمس کُرد من

همیشه مختلف!*این هفت خوان هفتاد بارم کُشت

چه اصراری است در تغییر مومت،شمس کُرد من؟

اگر چه شیشه دارم در بغل،مست تب سنگم

چه حالی دارد آغوش هجومت،شمس کُرد من

هَلاهِل تشنه ام قدر لب تیغی ومشتاقم

که قربانی شوم، طبق رسومت، شمس کُرد من

˜

قشنگ پُر ابهت! نیستی ومی کند یادی

دوتارم از تو و از زاد بومت،شمس کُرد من

 

  • حسین تقدیسی


 

 

نگاشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 22:42 نگارنده سعید مزرجی | |

 

يك شعله تبسم حيا را، آيينه بياوريد و ما را

باران حضور دست هايت، پيدا شد و چيد ميوه ها را

عطر كلمات زخمي من،در لحظه هجرتند، اي كاش

در غنچه ني شنيده باشي، هر لحظه تولد صدا را!

اي ساحل افتتاح دريا! من محو ورود موج هايم

درياي قديمي تو اما، از ياد نبرده رد پا را

اي بدرقه ي شباهت من! آيينه در انتظار صبح است

من رفتني ام تو در مه صبح، از چشم بريز شكل ما را

اي پاسخ مهربان شكفته! اميد بيار بر دعايم

 دستي برسان بر شانه ي اين، گم كرده ي در گليم پا را

ممنوع ترين جسارت تو، مبهوت هبوط خويش مانده است

برگردان به شاخه هايت، اين جرأت ميوه ي خدا را

 

محمد رمضاني فرخاني

 

 

نگاشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 22:34 نگارنده سعید مزرجی | |

 

عطش زير و رو شدن دارم

شكوه از دست خويشتن دارم

اين جنون تازگي ندارد و من

ريشه در باوري كهن دارم

عشق برده است خانمانم را

از خودم بوي پيرهن دارم

نغمه هايش هميشه فرياد است

اين گلو پاره اي كه من دارم

روح آواره ي مرا بگذار

تا اويسي كه در قرن دارم

كشته ي عشقم و به ناچاري

جامه ي زندگي به تن دارم

 

 

محمدرضا شرفي خبوشاني

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 22:31 نگارنده سعید مزرجی | |

 

گـزارش و عکـس هـای (( شـب شعـر غـدیـر ))

 

  شب شعر غدير چهارشنبه گذشته (4/10/87) با حضور جمع كثيري از شاعران وعلاقمندان در تالار هنرهاي زيباي اداره فرهنگ وارشاد اسلامي قوچان برگزار گرديد.

اين شب شعر به همت انجمن شعر و ادب شهرستان برگزار شد، كه بنده به همراه سركار خانم غلامي مسئوليت اجرا آنرا به عهده داشتيم. ضمن اينكه هنرمند عزيز جناب آقاي حسن مطهري مقدم (نوازنده سه تار) هم زيرصداي اشعار را اجرا مي كرد.

ميهمانان ويژه اين مراسم جناب آقاي صباغ عضو شورا شهر، آقاي عرب بخشدار مركزي، حاج آقاي محمدزاده سرپرست اداره فرهنگ وارشاد اسلامي، آقاي ضيايي سرپرست كانون هنرمندان بودند.

 و اما اين شاعران شعرخواني داشتند:

 آقايان: مهدي رحماني، علي ضميري، عليرضا ميرشكار(ميهمان)، حسين ميري، جواد سنجري، جواد موسوي، محمود براتي، مسعود حيدري پور و خانم ها: مريم مروج - عزيزي و... از پيشكسوتان هم حاج آقاي رستگار و حاج آقاي براتزاده شعرخواني داشتند.

ضمناً اين شب شعر كه از ساعت 19 شروع شده بود تا ساعت 21 هم طول كشيد.

 

نگاشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 2:19 نگارنده سعید مزرجی | |

 

     دو روز پيش(25/9/87)، در دانشگاه آزاد قوچـان شب شعري با نام ((  بـه قـول پـرستـو )) برگزار شد كه در پايان مراسم در اقدامي جالب و زيبا همراه هدايا و لوح يادبود، يك عدد  انـــار  هم به تقدير شوندگان اهدا شد. 

در اين مراسم كه در تـالار (بسيار شكيل) دكتر جوانبخت برگزار شد، شاعران دانشگاه به همراه ميهماناني از شهرهاي قوچـان، فـاروج، شيـروان و چنـاران شعرخواني داشتند. ضمن اينكه ريـاست محتـرم دانشگاه جناب دكتـر مهربـان كه خودشان هم شاعري خوش ذوق هستند، حضور داشتند كه يك غـزل وچند رباعـي خواندند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت 15:55 نگارنده سعید مزرجی | |

 

ديروز يك خبر خوب و خوشحال كننده از خانم شجـاعـي شنيدم: خانم اعظـم نيـازمنـد، يكي از اعضاي قديمي انجمن شعر قوچــان (كه دانشجوي رشته علوم اجتماعي بجنورده) موفق شده در جـشـنـواره كشـوري (( حـضـور )) بين دوازده شاعـر برتر قرار بگيره، همچنين داستان ايشون هم مقام سوم كشـوري رو بدست آورده.

 من و اعضاي انـجـمـن شعـر و ادب شهرستـان قوچــان اين موفقيت بزرگ رو به ايشون تبريك گفته و براشون آرزوي موفقيت وسربلندي داريم.

 

 

نگاشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 21:37 نگارنده سعید مزرجی | |
  

چه شادي ها كه كردم روز دفن نعش آمالم

ميان گريـه خنديـدم ، بـراي داغ اغفالـم

چه نادلخواه در تسليم محضم بي حضور دل

تماشاگر چو قابي كهنه بر ديوار هر سالم

در اين بازي كه هردم رنگ صد بازيچه را دارد

چو دشتي در مسير سيلي از سالوس ، پامالم

بـه گوش آفرينش از ازل تقديـر شد آويـز

ستـرون شـد تكاپوها به جرم بخت و اقبالـم

نهان از شرم شد ، خاطر فريب مشرقي تا من

اسيـر تـارهاي عنكبـوت شـوم اهمالـم

چه روياي محالي مي كند انديشه ام را گرم

قفس آلوده شد ، پرواز كي گيرد پر و بالم؟!

 

  • مهدي رحمانـي قوچانـي

 

نگاشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 23:34 نگارنده سعید مزرجی | |

 

از ارتفاع نمازم زندگي را تـف مي كنم

     تا بشنوي مرا

وقتي مرگ از دور

     بوسه ي ناجور مي زند ،

پوچ مي شود خاطراتم

پشت دستمال آبـي

        پُر از گلابي !

        نه ! پر از ...    

        پر از B,A ...

- بفرماييد استاد‌‌  "وينستون لايت" .

-- من "مَـكبِث" مي كشم .

دلم براي خودم سوخت

    تـيــــــــــــــــر كشيد

مرا چه به "مكبث" و"كاپتان بِلَك"

كسي كه مثل خودش مي كشــد ،

  هـِـــي دود مي كند

وباز هم دود مي كند

وعقلش هم نمـي كشد كه

   سيـگـار چيز خوبيست .

دستش گيج مي خورد

شاعر كوتاه ديگر شعر بلـد نيست...

- آقا نخند! مگر نگفتم ويبره باش ؟!

تقصير من نبود ولي توي شعرش مي گنديد

بوي تعفن جسدش قافيه را فراري مي داد.

چشمش از كادر بيرون مي زند

وقتـي لوكـيشِن مناسـب نيست

- اين آقايــــان هيـزند .

      شـعـري كليــــــد نمي خورد .

 

  • سعيــد مـزرجـي

 

نگاشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت 15:50 نگارنده سعید مزرجی | |

 

آنـقدر نـوشتم از تـو در دفتـر خط

تا اينكه شبي شكسته شد پيكر خط

امـروز دوبـاره اي قلـم ! لب وا كن

بنويس : دلم شكست ، نقطه سر خط

 

 

در بـازي شطرنج هوس ممتازي

استاد بزرگ عشـوه و اعجـازي

با اسب نجيب و سركش چشمانت

بر قلعه ي متروك دلم مي تازي

 

 

از چشـم تر ستاره شبنـم پاشيد

بر گونه ي شعرهاي من غم پاشيد

آنـقدر مرور كردمـت در ذهنـم

تا حافظه شيرازه اش از هم پاشيد

 

  •  محمد قهرمـانـي نـژاد

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:49 نگارنده سعید مزرجی | |
 

من مبتـکر طرح فــرارم ، از خویش

هرگز نـشده مـات شوم از ایـن کیش

این دست ، حریف رنگ چشمان تو شد

بیچاره شدم ! نه راه پس هست نه پیش

 

 

شاعـر که دلش را بـه دلت پیوسته

دیگر شده از دست خودش هم خسته

او گفتـه که قیـد عشق را خواهد زد

 من مطمئنـم ، دوباره خالـی بسته

 

  • زینب کارآمـد

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:48 نگارنده سعید مزرجی | |