تبليغاتX
مولانـا نـوعـی خبـوشانـی
 

میدان کشتی
 

نشست هفتگي انجمن شعر

 

 (( نوعی خبوشانی ))

 

۵شنبه ها       ساعت ۴ عصر 

 

تالار هنرهای زیبا 

 

اداره فرهنگ وارشاد اسلامي شهرستان قوچان 

جنب پـل تاریخی اترک

 

نگاشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 15:0 نگارنده سعید مزرجی | |
 

جُستاری در زندگی و آثار ((نوعی خبوشانی))

 

يكي از بزرگترين مردان ادب پارسي كه اگر گيتي مجال بيشتري به او مي بخشيد ، قادر بود بر بلنداي

 كاخ بي گزند ادب پارسي قامت بيفرايد مولانا (( محمدرضا نوعي خبوشاني )) است.

نوعي در سال 970 هـ .ق. در (( خبوشان )) خراسان چشم به جهان گشود . تذكره نويسان قرن دهم او را

 به شاگردي  مولانا (( محتشم كاشاني )) مفتخر نمودنده اند ، اما دوگانگي در سبك و طرز سخن اين دو

 شاعر استاد اين پيوستگي را مشكوك مي نماياند.

      محمدرضا چندي نيز درك هم جواري پر فيض امام هشتم (ع) نصيبش شد . او در هفده سالگي (۹۷۸)

به سبب شهرت و آوازه ي ادب دوستي و دانش پروري فرمانروايان گوركاني هند براي بار دوم رهسپار

آن ديار گرديد . دانيال پسر خرد اكبر گوركاني او را در جرگه ي ملازمان خاص خويش جاي دادو

 دربارش را به وجود شاعر خبوشاني زينت بخشيد.

  در اين زمان بود كه نوعي ، ((  ساقي نامه )) ي بلند مرتبه و كم نظيرش را به رشته نظم كشانيد ، اثري كه

 در زمان حيات شاعر به زودي مورد استقبال جامعه ي ادبي هند قرار گرفت و در سراسر اين سرزمين

شهره گشت به پاس اين اثر استادانه بود كه پاداشي بس بزرگ و افسانه اي را نصيب خويش گردانيد:

 « به جايزه ي ساقي نامه يك زنجير فيل و ده هزار روپيه و اسب عراقي و سراپاي خاصه سپهسالاري يافت»

 ((نوعي )) در ساقي نامه رنگ و شوري ديگر دارد و از جنس و لوني ديگر است . سخنش در عين رواني

و سلامت و پاكيزگي و سلاست است ، هرگز لفظ را فداي معني و يا بالعكس نكرده است.

غزلياتش در نهايت دقت است و انسجام ، با رنگ و بويي از غزل حافظ و سخن شيرين عراقي . با

ارادتي مريدوار به حضرت لسان الغيب شيرازي:

 

هر ناقصي ز اهل كمالي مراد يافت    

((نوعي )) مُريد (( حافظ )) معجزكلام شد

 

و قصايدش كه محكم است و استوار ، ميداني است براي اظهار ارادت به خاندان عصمت و طهارت:

   

     كربلاي عشقم و لب تشنه سر تا پاي من

 

 مثنوي ((سوز وگداز)) يا  (( ستي نامه )) اش در ادبيات پارسي   كم نظير و بلكه بي مانند است و تنها اثري است كه شاعران گرانقدر قوچاني هرگز با تكيه بر عصاي تقليد در اين ميدان گام ننهاده و كاري نو و بديع را به ادبيات پارسي عرضه داشته است:

 

        الهي ! خنده ام را  نالكي  ده

        سرشكم را جگــر  پركالكي ده

        دلم را عندليب آوازه گردان

        گل  باغم به آتش تازه گـردان

        نفس را جلوه ي آه جگر بخش

        نظر را سوي خود راه سفر بخش

 

((نوعي )) هر چند در هند به جاه و جلال رسيد اما همواره از تلخي غربت مي گويد که:

 

   «فريب هند و مي تيره اش مخور نوعي»

 

و در آرزوي ديدن دوباره ي ايران و زيارت آستان حضرت ثامن الحجج (ع) قلب نا آرامش مي تپيد:

 

         اشكم به خاك شويي ايران كه مي برد ؟

         از هند تخم گل به خراسان كه مي برد ؟

         غير از صبا كه بلبل باغ محبت است

         راهي به بارگاه سليمان كه  مي بــرد ؟

         در عرش ساي ناصيه ي شوق ، سجده را

         بر آستان شاه خراسان كه  مي بــرد ؟

 

و سرانجام شاعر بلند آوازه ي قوچاني در سال 1019 هجري در سن چهل و نه سالگي در (( برهانپور ))  هند با مرگ زود هنگامش  زبان وشعر پارسي را براي هميشه به افسوس و تحسّر واداشت.

 

گر تار و پود هستي (( نوعي)) گسسته است

 دست از ولاي حيدر كـــرّار نگسلــد

  •  مهدی رحمانی قوچانی

 

۲غزل از نوعی در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
نگاشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 15:9 نگارنده سعید مزرجی | |
 

 

در كسي مانند تو اين بخشش و الطاف نيست

شيشه هم مانند قلبت زود رنج و صاف نيست

مثل اين كه مهر تو جرمي است نابخشودني

گر نه ، عمري در فراقت ، اين هم از انصاف نيست!

با نگاهي حلقه در گوشم بكش تا زنده ام

اندر اين سودا ترحم مي كني اصراف نيست ؟!

خون عاشق ريختن در كيش خود داني مباح

عالمي هم جان دهد در مقدمت اجحاف نيست

خواستم ، از جلوه ي حسن تو تقديري كنم

ديدم اين گوهر شناسي كار هر صراف نيست

عده اي اين عشق را با سيم و زر آميختند

شادم از اين رو كه دل دنبال اين اهداف نيست

  • رمضان رمضانپور

 

نگاشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 16:11 نگارنده سعید مزرجی | |
 

جُستاری در غزل عماد خراسانی

  

طبع آزمایی در قوالب گذشته ی شعر فارسی و به تبع آن، پرداختن به قالب غزل، کار دشواری است. از گذشته های دور، قالب غزل به عنوان یکی از پرکاربردترین قالب ها در شعر فارسی رایج بوده است و امروز نیز این گونه ی شعری، سخت مورد توجه شاعران می باشد. در این رهگذر بسیاری آثار پدید آمده اند که تنها صورت غزل را دارند و نه سیرت آن را؛ یعنی تنها ابتدایی ترین ابزار جداکننده ی شعر از ناشعر را دارا می باشند. فی المثل از وزن عروضی برخوردارند و قافیه و ردیف و همین! عاری از هرگونه مصالحی که در یک شعر خوب و اینجا غزل، لازم است به کار آمده باشد. اما آیا از این مهم به راحتی می توان گذشت؟ آیا صرفاً هر کس با همین ابزار کم غزلی ساخت، از عهده ی قالبی چون غزل برآمده است؟ آیا به طور مثال می توان غزل های سرشار شاعرانی چون حافظ و سعدی و ... را هم در شمار غزل آورد و بسیاری آثار دیگر را هم؟ اینجاست که به حقیقت آن سخن اوّل می رسیم و آن این که پرداختن به غزل ـ اگر بخواهد غزل راستین باشد ـ حقیقتاً کار دشواری است و طبع آزمایی در این قالب جسارت کافی می خواهد.

شاعر هم روزگار ما، عماد خراسانی با آگاهی از این موضوع و این که می داند در سرزمین پهلوانان سخن و سخندانی نام شاعر را برای خود برگزیده است، به اصل شعر می پردازد. « غزل به یک حساب از دشوارترین زمینه های شعر است. هر صاحب طبعی را، اگرچند بکوشد به باریک وهم، در پرده ی غزل بار نیست. در این حریم جز با شور و حال و صدق و صفا نمی توان راه یافت. در زبان فارسی شاید بیش از هر قسمی غزل داریم، از حیث ظاهر قالب هم معمولاً درست و جاافتاده و به قاعده است، مطلعی دارد و مقطعی و احیاناً تخلّصی، و هشت نه بیت یا بیشتر و کمتر نیز در معانی غزلی و غرامی مشحون از مصطلحات رائج این قسم سخن؛ امّا با این همه ـ از چند استثنا که بگذریم ـ غزل خوب و با شور حال و گرم و گیرا، غزلی که حقیقت غزل باشد، از کبریت احمر کمیاب تر است و عماد ما کان و کوهی از این جنس کمیاب دارد»1  بدیهی است که بعد از چهره های شناخته شده ای که در شعر فارسی وجود داشته و دارند، پرداختن به غزل، کمی بیهوده به نظر می رسد امّا این به آن معنا نیست که شاعران امروز پرونده ی این قالب را بسته شده بیابند و لذّت ورود به این دنیای بی مانند را از خود دریغ کنند. در این روزگار نیز بسیاری از شاعران در این قالب طبع آزمایی ها نموده و آثار قابل توجّهی به یادگار گذاشته اند؛ برخی گوارا و برخی ناگوار. اما غزل عماد چیز دیگری است. « اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم ( نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول معاصر است و در قیاسی وسیع تر اصلاً سخن او از این و آن متمایز است. به خوبی می توان فرق گذاشت بین غزل او و دیگران.»2  آری سخن بر سر غزل های شاعری است که دور از هیاهوی روزگار و جریان های هر از گاه، از دل می نویسد. شعرهایی که به راستی جان کلام اند و دل ها را یکی پس از دیگری فتح می نمایند. دکتر کزازی درباره ی او می نویسد: « عماد از برجسته ترین غزلسرایان در روزگار ماست و سخنی بیهوده و بر گزاف نمی تواند بود اگر او را سعدی این روزگار بخوانیم و بدانیم ـ غزل های او، در روشنی و روانی و رسایی، غزل های آن سالار سترگ سخن را  فرایاد ادب دانان و سخن شناسان می تواند آورد.»3

عماد در قالب های دیگری چون مثنوی، قصیده، قطعه و ... هم شعر دارد امّا به راستی او غزل سُراست و این قالب است که از عماد شاعری طراز اول ساخته است. خود عماد نیز به این قضیه واقف بوده  که با غزل راحت تر است و در این قالب است که می توانسته تغزّل های عاشقانه و سوز و گدازهای ناآرام خود را جاری سازد و اصلاً قالب غزل است که چنین ظرفیّتی دارد.

عماد، عاشق است؛ عاشق سینه سوخته ای که همه ی اندوه خود را تنها در غزل هایش فریاد می زند. یکی از اصولی که بزرگان برای شعر خوب برشمرده اند، اصالت وجود و صداقت در کلام شاعر است و عماد به راستی عاشق شاعر پیشه ای است و نه حتّی شاعر عاشق پیشه. « غزل عماد حقیقتاً حاکی از عشق واقعی است که داستان و قهرمانانی دارد. او بیهوده و سرسری فقط برای آراستن قالب و بنا به اعتیاد متداول، مضمون یابی و غزلک بافی نمی کند. لحن سخن و شور و حال او خود به خوبی از این معنی حکایت می کند.»4  جایگاه معشوق در شعر فارسی، مکانی ازلی و دست نیافتنی بوده و کماکان هست. جز معدود شاعرانی آن هم در معدود آثاری، در بقیّه ی آثار، معشوق شخصی است که هیچ گاه شناخته نمی شود، شاعر حتّی از آوردن نام و نشانه ای از او هم خودداری می کند، تا آن جا که نمی توان تشخیص داد، معشوق او بالأخره مثلاً مرد بوده یا زن؟ و اگر نشانه هایی مبنی بر مؤنّث یا مذّکر بودن هم می دهد، باز می مانی که طرف مثلاً جن است یا انس؟ و در مجموع معشوق به شکل موجودی مجهول و ناشناخته باقی می ماند، به این خاطر که شاعر کلّی گویی می کند و به دلایل متعددی نمی خواهد او شناخته شود. البتّه این مسأله دلایل خود را دارد و تا حدودی در شعر معاصر تغییر پیدا کرده  و بررسی آن مجالی دیگر می طلبد. با این حال عماد خراسانی هم اگرچه روح عاشقی دارد امّا چندان نشانه ای از معشوق خود نمی دهد و این ادامه ی همان روند کلّی گویی است که در شعر فارسی درباره ی معشوق وجود داشته است.

همان طور که می دانیم او در جوانی عاشق می شود، عشقی که بر سر زبان ها می افتد امّا سرانجام خوشی ندارد و او را تا حدّ جنون، خانه نشینی، خلوت گزینی و سکوت مطلق پیش می برد. بدیهی است اگر این عشق برای « عماد جان5» آبی ندارد، برای خوانندگان راستین غزل معاصر فارسی، نان دارد و می بینیم درونمایه ی بسیاری از غزل های عماد را همین عشق بی سرانجام تشکیل می دهد. « بسیاری از غزل های خوب عماد در این باره  سروده شده است با جلوه های گوناگونی از رنگ و آهنگ ها، سوز و گداز ها، شکر و شکایت، قهر و آشتی، دیدار نمودن و پرهیز کردن، هجر و وصل، و چه چها که خاصّ این عالم است امّا چون این کوشش و کشش و آرزو در پیش روی خود دیواری از موانع بسیار داشت، سر شوریدگان به سامانی نرسید و با آن که عشقی در میانه بود، فریاد و فغان و حتّی طعن و لعن و غوغا و نجوا هم بسیاری می شد تا جایی که در سال 1326 التهاب و شتاب و شیدایی عجیب یکی از دو سو، داستان را در میانه و در خوش ترین جای، خاتمه ای دردناک داد. « لیلی» زمانه شعله ی سرکش زندگی خویش را با دست خویش به حالی شگفت خاموش کرد و عماد ما که « مجنون» او بود، بیش از پیش دیوانه شد.»6  عشق، اصلی ترین و پررنگ ترین مایه ی شعر عماد است امّا روشن است شاعر شوریده ی ما از رهگذر همین عشق، مستی ها و بی خبری های خود را هم روایت می کند:

آن که رخسار ترا اين همه زيبا می کرد

کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

 به میخانه پناه می برد و دیوانگی ها و دغدغه های خود را با ساقی مجلس در میان می گذارد:

گرچه مستیم و خرابیم چو شب های دگر

باز کن ساقی مجلس در مینای دگر

 گاه عصیان و رندی او را می بینیم:

هزاران بار هشيار آمدم، بي خويشتن رفتم
نه در اين عمر رندم من، كه از رندان ديرينم

 و گاه شوخ و شنگی و خوش مشربی او را:

عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر

بجز از امشب و فردا شب و شب های دگر

و در مواقع بسیاری نیز شکوه و شکایت از روزگار. که این جنون و خستگی از زندگی، برای شاعر عاشقی که تا آخر عمر در تنهایی و بدون همدم و همراهی زیسته است، طبیعی است و بجا فریاد می زند:

بر ما گذشت روز و شب، امّا تو روزگار

فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست

عاشق جز عشق، چه می تواند داشته باشد؟ امّا عماد خراسانی در گیرودار این  زندگی سراسر آشوب، مثل همه ی انسان ها و البتّه شاعران دیگر، دریافت های خود را از زندگی دارد و به همه ی زوایای آن اشارتی دارد و به خوبی می توان جریان پیدا و پنهان زندگی را از خلال بیت بیت اش جستجو کرد. و به قولی: « او فیلسوف نیست و نشنیدم که از فلسفه کلامی و صحبتی رانده باشد، امّا آن قدر معمّای حیات برایش حل شده که حدّی بر آن متصوّر نیست.»7 آیا به سبب همین ویژگی نیست که بسیاری از ابیات نغز این شاعر خراسانی در گفتار مردم امروز به شکل ضرب المثل شده و دهان به دهان می چرخند:

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست، ندانم

  خلاصه ی کلام این که، عماد از سرآمدان غزل معاصر فارسی است؛ حدّی فراتر از شاعران هم روزگار ما. غزل او به زعم بنده در بسیاری موارد از غزل دیگر غزلسرایان عصر، از جمله شهریار و ابتهاج  و رهی و دیگران، شیرین تر و یک سر و گردن فراتر است. جایگاهی که امروز برای او فراهم آمده، نه آن جاست که باید باشد. او شاعری است که شعر را خوب می شناخته و خوب تر می سروده است و چه گواهی روشن تر از خود دیوانش می تواند از قدر و مایه ی شاعری او خبرها دهد؟!

و سخن آخر:

هر گلی را به چمن رنگی و بویی است عماد

چون صبا سرسری از باغ گذر نتوان کرد.

 

                                                                                          *  جواد کلیدری

                                                                                              بهار 88

 

نگاشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 18:44 نگارنده سعید مزرجی | |
 

ولي امشب زمان با اندكي تأخير مي چرخد

 

چه شد ؟ آيا كسي با نغمه ي تكبير مي چرخد ؟

 

كه اين سان دست در دست خدا مي رقصد آيينه

 

جهان آيينه وار از هيبت تصوير مي چرخد

 

 ((غدير)) آيينه دار جلوه ي زيبايي اش گشته است

 

و خواب كوفيان ناگه به اين تعبير مي چرخد:

 

«چنان در خانه بسيارند و در ميدان جنگ اندك»

 

كه كوفه گوييا بر پايه ي تزوير مي چرخد

 

يتيمان شب به شب در انتظار دست هاي او

 

زلال اشكشان در كاسه هاي شير مي چرخد

 

و حالاهم علي  چون آهويي در بند مي ماند

 

كه اكنون(( ابن ملجم )) -گرگ در زنجير- مي چرخد

 

و ناگه يك نفر در جان من فرياد مي دارد:

 

«نرو ، برگرد ! آنجا نيزه و شمشير مي چرخد»

 

گمان دارم كه برگردد ، ولي دير است مي دانم

 

زبان الكن شعرم چه با تأخير مي چرخد!

 

  • مریم مروج

 

نگاشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت 10:55 نگارنده سعید مزرجی | |
                                                             

 

آدمم وسوسه گندم و سیب است مرا

 

که جهان نیز بهشتانه غریب است مرا

 

من به آرامش محتوم نمی بندم دل

 

تا که ازمیوه ی ممنوعه نصیب است مرا

 

به که گویم که ازاین شهرنمی خواهم هیچ

 

شاهبازم ، قفس شهر عجیب است مرا

 

هیچ جا پنجره ای رو به تبسم وا نیست

 

خنده ای هست اگر، عین فریب است مرا

 

چشمهایم همه ی عمر به من می گریند 

 

چه کنم ، چشم خودم نیز رقیب است مرا ؟!

 

شب یلدا  متولد شدنم یعنی که:

 

سردی و تیرگی و یاس نصیب است مرا

 

تا مسیحای عزیز تو شدم دانستم

 

ارمغان تو سرانجام صلیب است مرا

 

گفت : ای کاش بمیری تو و فهمیدم مرگ

 

آخرین نسخه ی تجویزطبیب است مرا

 

مرغ آمین تو ام ، هر چه دعا خواهی کن

 

یا رب ! آن کن که تمنای حبیب است مرا

 --------------------------------------------------------

 

هيچ چشمي اشك ماهي را نمي فهمد


در فضاي شب سياهي را نمي فهمد


هركه سر درگرمي سرگرمي اش دارد


معني اين سر براهي را نمي فهمد


ساكن آن سوي ساحل آرزوهاي


غوطه ورهاي تباهي را نمي فهمد


هيچ شخصي مثل يوسف در دل زندان


جرم سخت بيگناهي را نمي فهمد


كفتري كه سنگدانش حاوي سنگ است


بوي كفترهاي چاهي را نمي فهمد


هي شقايق! بيخود اينجا سر برآوردي


چون كسي اينجا نگاهي را نمي فهمد

 

 

  • محمد خاکشور

 

نگاشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 17:20 نگارنده سعید مزرجی | |
 

1

 

غروب در آغاز شب

 

چونان گل سرخي است

 

كه به رسم هديه

 

باد بر گيسوانت بپاشد

 

2

 

مجازات بزرگي است

 

براي پرنده

 

خواب يك درخت

 

پرنده ي كوچك من! !

 

بيدارم كن.

 

3

 

از آمد و شد ستاره

 

تا درخت

 

و بوي پرنده.

 

دفترت را بردار

 

مسافر سمت خيال!

 

4

 

كلاغ پر!

 

سلاح بر دست

 

سربازاني كه بر گذر ايستاده اند

 

و خنده ي كلاغاني

 

كه مي گريزند...

 

  • محسن شهرکی

 

نگاشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 20:33 نگارنده سعید مزرجی | |

 

 

نشست هفتگي انجمن شعر

 

 (( نوعی خبوشانی ))

 

۵شنبه ها       ساعت ۴ عصر 

 

تالار هنرهای زیبا 

 

اداره فرهنگ وارشاد اسلامي شهرستان قوچان 

جنب پـل تاریخی اترک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
 

 

 

نگاشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 11:15 نگارنده سعید مزرجی | |

 

 

گزارشی کوتاه به همراه عکس هایی از

 ششمين نشست مشترك انجمن شـعـر

شهرهاي   قوچان، فاروج، شيروان

درشهرستان « قوچــان »

 

روز چهارشنبه گذشته ( 14/12/87) با حضور تعدادي از شاعران سه شهر در محل تالار هنرهاي زيباي اداره فرهنگ وارشاد قوچان برگزار شد.

جلسه در حالي شروع شد كه از دوستان فاروجي فقط ايمان اصغري حضور داشت! كه آخر جلسه مجبورش كرديم!! جور همشهري هاي غايبش رو هم بكشه. حاج آقاي شريفي اولين شاعري بود كه دو شعر زيبا از دو كتاب جديدش كه چاپ امساله برامون خوند. البته آخر جلسه بنده اين كتاب ها رو با نام (بايد به گل مجال تنفس داد) به بچه ها معرفي كردم و اعلام شد دوستان همشهري كه مايل به تهيه اين كتب ارزشمند هستن مي تونن از سعيد قربانيان خريداري كنن. دو شعر هم به زبان كردي شنيديم، اوايل جلسه از خانم قيطاقي و اواسط جلسه از خانم محمودي. ايــمان آخرين نفر بود كه بعد از خوندن دو تـرانه زيبا اعلام كرد جلســـه بعدي   (پنجشنبه 20/1/88  ساعت 16) تو شهر خودشونه.

 

اسامي تعدادي از شاعران حاضر در جلسه؛

 

از قوچان: من بودم و مهدي رحماني، سعيد قربانيان، مهدي حاتمي، حسين ميري، جواد سنجري، جواد موسوي، محمد علي نژاد، حميد جوانمرد، سجاد بدري، محمود براتي، محمد بهشتی و دكتر خوش نيت.

 و خانم ها: شجاعي، كارامد، مهرآذر، قيطاقي، ملايي، دلفراز، رمضاني، عباسپور و عزيزي

 

از فاروج: ايــمان اصـغـري

 

از شيروان: ابوطالب شيرين، محمد انصاري، محمد چرابه، اكبر جعفرزاده، مجيد نژادعلي و حاج آقاي شريفي.

 و خانم ها: ا...وردي زاده، كوهي، حسين زاده، محمودي، ثنايي، ايزانلو و پاياب.

 

نگاشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 11:0 نگارنده سعید مزرجی | |
 

«گل محمد» تفنگ را برداشت، اسب رم کرده اش قرار نداشت

ببر شب های سرد کوهستان، با کسی توی قلعه کار نداشت

خیز برداشت ناگهان « قره آت»، گرد و خاکی بلند شد به هوا

با « جهن خان سرحدی»، سردار، چاره ای غیر کارزار نداشت

ـ « قره آت» از نفس نمی افتد، پسرم سربلند می آید

آب می ریخت پشت سر « بلقیس»، مرگ را هرگز انتظار نداشت

روز کوتاه شد، زمستان بود، برف و بوران چله ی کوچک

« قلعه میدان» سیاه ـ خاکستر، ایل امسال هم بهار نداشت

 

***

«خان عمو»نعره ای کشید و« بلوچ» سینه ی گرگ را نشانه گرفت

« زیور»اکنون نفس نفس می زد،« خان محمد» دلی به کار نداشت

« بیگ ممد» چگور برنو را در گلوگاه کوه آتش زد

مرگ با « پینه دوز» می رقصید، زندگی خیره بود و عار نداشت

گل محمد تفنگ را انداخت، تشنه ی یک نفس «کلیدر» بود

پنج تا سینه سرخ افتادند ، آسمان غير قار قار نداشت

***

«کوه سنگرد»،بوی خون ـ باروت،«تنگه ی گاوطاق»را عشق است

قلب « مارال» از تپش افتاد، اسب آمد ولی سوار نداشت

لشکری سمت شهر برمی گشت، مرگ را می کشید بر گرده

کاش آهسته گام برمی داشت، هیچ کس میل سبزوار نداشت... .

 

  • جواد كليدري

 

 

نگاشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 23:55 نگارنده سعید مزرجی | |

 

تر مي شوند، يك دو دف-اهل طرب، به شب

با ابر چهار باغ ((هرات)) و ((حلب)) به شب

مست (( بيات كرد )) و در پرده مي زنند

راه معلّقات عجم يا عرب، به شب

تأكيد بر مواجهه ي آب و آتش است

روح (( فضيل عيّاض )) كرده است تب، به شب

آن چيست، آن مغازله ي شعله زير برف

آن بيخ كاسني و بار رطب، به شب؟!

اين صبح در گريز و اين ناگهان گوزن

اين پل كه مي رسد به پلنگ جلب، به شب؟!

نه (( نوبهار ))، نه شب(( هيماليا ))ست اين

(( بودا )) در اوج مي وزد اما به شب، به شب

رنگ خداست اين همه و كس نمي كشد

همسنگ گوش(( ونگوك )) دست از طرب، به شب

(( من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر ))

گيرم كه-يك دو دف-بزنم باز لب، به شب!

 



 

مشخص نیست،تشریف قدومت،شمس کُردمن

سَواد قریه ای از بلخ و رومت،شمس کُرد من

همیشه مختلف!*این هفت خوان هفتاد بارم کُشت

چه اصراری است در تغییر مومت،شمس کُرد من؟

اگر چه شیشه دارم در بغل،مست تب سنگم

چه حالی دارد آغوش هجومت،شمس کُرد من

هَلاهِل تشنه ام قدر لب تیغی ومشتاقم

که قربانی شوم، طبق رسومت، شمس کُرد من

˜

قشنگ پُر ابهت! نیستی ومی کند یادی

دوتارم از تو و از زاد بومت،شمس کُرد من

 

حسین تقدیسی


 

 

نگاشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 22:42 نگارنده سعید مزرجی | |

 

يك شعله تبسم حيا را، آيينه بياوريد و ما را

باران حضور دست هايت، پيدا شد و چيد ميوه ها را

عطر كلمات زخمي من،در لحظه هجرتند، اي كاش

در غنچه ني شنيده باشي، هر لحظه تولد صدا را!

اي ساحل افتتاح دريا! من محو ورود موج هايم

درياي قديمي تو اما، از ياد نبرده رد پا را

اي بدرقه ي شباهت من! آيينه در انتظار صبح است

من رفتني ام تو در مه صبح، از چشم بريز شكل ما را

اي پاسخ مهربان شكفته! اميد بيار بر دعايم

 دستي برسان بر شانه ي اين، گم كرده ي در گليم پا را

ممنوع ترين جسارت تو، مبهوت هبوط خويش مانده است

برگردان به شاخه هايت، اين جرأت ميوه ي خدا را

 

محمد رمضاني فرخاني

 

 

نگاشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت 22:34 نگارنده سعید مزرجی | |

 

عطش زير و رو شدن دارم

شكوه از دست خويشتن دارم

اين جنون تازگي ندارد و من

ريشه در باوري كهن دارم

عشق برده است خانمانم را

از خودم بوي پيرهن دارم

نغمه هايش هميشه فرياد است

اين گلو پاره اي كه من دارم

روح آواره ي مرا بگذار

تا اويسي كه در قرن دارم

كشته ي عشقم و به ناچاري

جامه ي زندگي به تن دارم

 

 

محمدرضا شرفي خبوشاني

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 22:31 نگارنده سعید مزرجی | |

 

گـزارش و عکـس هـای (( شـب شعـر غـدیـر ))

 

  شب شعر غدير چهارشنبه گذشته (4/10/87) با حضور جمع كثيري از شاعران وعلاقمندان در تالار هنرهاي زيباي اداره فرهنگ وارشاد اسلامي قوچان برگزار گرديد.

اين شب شعر به همت انجمن شعر و ادب شهرستان برگزار شد، كه بنده به همراه سركار خانم غلامي مسئوليت اجرا آنرا به عهده داشتيم. ضمن اينكه هنرمند عزيز جناب آقاي حسن مطهري مقدم (نوازنده سه تار) هم زيرصداي اشعار را اجرا مي كرد.

ميهمانان ويژه اين مراسم جناب آقاي صباغ عضو شورا شهر، آقاي عرب بخشدار مركزي، حاج آقاي محمدزاده سرپرست اداره فرهنگ وارشاد اسلامي، آقاي ضيايي سرپرست كانون هنرمندان بودند.

 و اما اين شاعران شعرخواني داشتند:

 آقايان: مهدي رحماني، علي ضميري، عليرضا ميرشكار(ميهمان)، حسين ميري، جواد سنجري، جواد موسوي، جلال ارمغان، محمود براتي، مسعود حيدري پور و خانم ها: مريم مروج و فاطمه عزيزي. از پيشكسوتان هم حاج آقاي رستگار و حاج آقاي براتزاده شعرخواني داشتند.

ضمناً اين شب شعر كه از ساعت 19 شروع شده بود تا ساعت 21 هم طول كشيد.

 

نگاشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 2:19 نگارنده سعید مزرجی | |

 

     دو روز پيش(25/9/87)، در دانشگاه آزاد قوچـان شب شعري با نام ((  بـه قـول پـرستـو )) برگزار شد كه در پايان مراسم در اقدامي جالب و زيبا همراه هدايا و لوح يادبود، يك عدد  انـــار  هم به تقدير شوندگان اهدا شد. 

در اين مراسم كه در تـالار (بسيار شكيل) دكتر جوانبخت برگزار شد، شاعران دانشگاه به همراه ميهماناني از شهرهاي قوچـان، فـاروج، شيـروان و چنـاران شعرخواني داشتند. ضمن اينكه ريـاست محتـرم دانشگاه جناب دكتـر مهربـان كه خودشان هم شاعري خوش ذوق هستند، حضور داشتند كه يك غـزل وچند رباعـي خواندند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت 15:55 نگارنده سعید مزرجی | |

 

ديروز يك خبر خوب و خوشحال كننده از خانم شجـاعـي شنيدم: خانم اعظـم نيـازمنـد، يكي از اعضاي قديمي انجمن شعر قوچــان (كه دانشجوي رشته علوم اجتماعي بجنورده) موفق شده در جـشـنـواره كشـوري (( حـضـور )) بين دوازده شاعـر برتر قرار بگيره، همچنين داستان ايشون هم مقام سوم كشـوري رو بدست آورده.

 من و اعضاي انـجـمـن شعـر و ادب شهرستـان قوچــان اين موفقيت بزرگ رو به ايشون تبريك گفته و براشون آرزوي موفقيت وسربلندي داريم.

 

 

نگاشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 21:37 نگارنده سعید مزرجی | |
  مهدي  رحماني

چه شادي ها كه كردم روز دفن نعش آمالم

ميان گريـه خنديـدم ، بـراي داغ اغفالـم

چه نادلخواه در تسليم محضم بي حضور دل

تماشاگر چو قابي كهنه بر ديوار هر سالم

در اين بازي كه هردم رنگ صد بازيچه را دارد

چو دشتي در مسير سيلي از سالوس ، پامالم

بـه گوش آفرينش از ازل تقديـر شد آويـز

ستـرون شـد تكاپوها به جرم بخت و اقبالـم

نهان از شرم شد ، خاطر فريب مشرقي تا من

اسيـر تـارهاي عنكبـوت شـوم اهمالـم

چه روياي محالي مي كند انديشه ام را گرم

قفس آلوده شد ، پرواز كي گيرد پر و بالم؟!

 

  • مهدي رحمانـي قوچانـي

 

نگاشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 23:34 نگارنده سعید مزرجی | |
 

یــار ارادت مـرا درک نمی کند چرا؟

علت عادت مرا درک نمی کند چرا؟

دست قنوت بستن و رو به خدا نشستن و

ذکر وعبادت مرا درک نمی کند چرا؟

خون جگر به راه عشق از دل وچشم ریختم

شوق شهادت مرا درک نمی کند چرا؟

بوسه به خاک پای او اوج سعادت من است

راه سعادت مرا درک نمی کند چرا؟

دیده شفای دردمند ازاثرات دست اوست

فصل عیادت مرا درک نمی کند چرا؟

او که زبعد مردنم خواهد دید صدق من

حال ارادت مرا درک نمی کند چرا؟

دید خودش سبب شده زندگی دوباره را

جشن ولادت مرا درک نمی کند چرا؟

گرچه به عشق تجربه دارد و می شناسدش

حس حسادت مرا درک نمی کند چرا؟

 

  • محمـد خاکشـور

 

نگاشته شده در جمعه 1387/08/17ساعت 23:10 نگارنده سعید مزرجی | |

 

از ارتفاع نمازم زندگي را تـف مي كنم

     تا بشنوي مرا

وقتي مرگ از دور

     بوسه ي ناجور مي زند ،

پوچ مي شود خاطراتم

پشت دستمال آبـي

        پُر از گلابي !

        نه ! پر از ...    

        پر از B,A ...

- بفرماييد استاد‌‌  "وينستون لايت" .

-- من "مَـكبِث" مي كشم .

دلم براي خودم سوخت

    تـيــــــــــــــــر كشيد

مرا چه به "مكبث" و"كاپتان بِلَك"

كسي كه مثل خودش مي كشــد ،

  هـِـــي دود مي كند

وباز هم دود مي كند

وعقلش هم نمـي كشد كه

   سيـگـار چيز خوبيست .

دستش گيج مي خورد

شاعر كوتاه ديگر شعر بلـد نيست...

- آقا نخند! مگر نگفتم ويبره باش ؟!

تقصير من نبود ولي توي شعرش مي گنديد

بوي تعفن جسدش قافيه را فراري مي داد.

چشمش از كادر بيرون مي زند

وقتـي لوكـيشِن مناسـب نيست

- اين آقايــــان هيـزند .

      شـعـري كليــــــد نمي خورد .

 

  • سعيــد مـزرجـي

 

نگاشته شده در یکشنبه 1387/07/07ساعت 15:50 نگارنده سعید مزرجی | |

 

آنـقدر نـوشتم از تـو در دفتـر خط

تا اينكه شبي شكسته شد پيكر خط

امـروز دوبـاره اي قلـم ! لب وا كن

بنويس : دلم شكست ، نقطه سر خط

 

 

در بـازي شطرنج هوس ممتازي

استاد بزرگ عشـوه و اعجـازي

با اسب نجيب و سركش چشمانت

بر قلعه ي متروك دلم مي تازي

 

 

از چشـم تر ستاره شبنـم پاشيد

بر گونه ي شعرهاي من غم پاشيد

آنـقدر مرور كردمـت در ذهنـم

تا حافظه شيرازه اش از هم پاشيد

 

  •  محمد قهرمـانـي نـژاد

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:49 نگارنده سعید مزرجی | |
 

من مبتـکر طرح فــرارم ، از خویش

هرگز نـشده مـات شوم از ایـن کیش

این دست ، حریف رنگ چشمان تو شد

بیچاره شدم ! نه راه پس هست نه پیش

 

 

شاعـر که دلش را بـه دلت پیوسته

دیگر شده از دست خودش هم خسته

او گفتـه که قیـد عشق را خواهد زد

 من مطمئنـم ، دوباره خالـی بسته

 

  • زینب کارآمـد

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:48 نگارنده سعید مزرجی | |

 

باز آمده ام كه قـول بيجا بدهي

يك لحظه اجازه ي تماشا بدهي

هر چند كه عشق را حرامم كردي

من منتظرم كه باز فتـوا بدهي

 

 

گاهي به خودم به بودنم شك دارم

بـر قصـه ي آفريدنـم شك دارم

آنـقدر عذاب پـاي من ريخته اند

حتي به همين كه يك زنم شك دارم!

 

 

چرخي زد و سيب توي دامن افتاد

زن ياد هبوط و توبه كردن افتاد

تـقصير خدا بـود ولـي بـاز گناه

ماننـد هميـشه گردن زن افتاد

 

  •  سميـه نـادري

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:45 نگارنده سعید مزرجی | |

 

باور نمي كني كه دلم را شكسته اي

باور نمي كنم كه به تكرار خسته اي

برگرد ، لحظه اي به نگاهم نگاه كن

اين حلقه هاي اشك به چشمم تو بسته اي

من عاشقانه دست به نفرين نمي زنم

هر چند تا ابد تو به نفرت گسسته اي

آدم كه داد بـار گناهش بـه مادرم

ديدم عجب تو هم كه از آن دارودسته اي

اين اتفاق با همه احساس بد شدن

اما چه حيف از قفسش خوب جسته اي

مانند عكس سرد كه قابش شكسته است

دور از خيال عشق به چشمم نشسته اي

باشد برو زمين خدا جاي رفتن است

بي شك تو هم به خاك وفا دل نبسته اي

 

  •   اعظـم نيـازمنـد 

                                

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:42 نگارنده سعید مزرجی | |
 

بهار آمد و بی تو ، هنوز پاییزم 

نشد بدون تو ، از رنگ زرد بگریزم

شکوفه های سفید و لباس مشکی من 

که مثل جن زده ها ، از سکوت لبریزم

بگو که بعد تو با آن نگاه معصومت

به اعتماد کدامین شکوفه برخیزم

دوباره طعنه نزن ، هی نخند ، باور کن

که من برای تو با زندگی ، گلاویزم

تو آب هستی و من تشنه ای نمک خورده

و مات مانده براهت ، نگاه جالیزم

همیشه یاد تو در اشکها ی من جاریست

نمی شود که از آن خاطره ، بپرهیزم

تمام دار و ندارم ، تمام زندگی ام

بیا برای تو این شعر های ناچیزم

 

  • امیـد قبـولـی

 

 

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:40 نگارنده سعید مزرجی | |

 

ذوالجناح آهسته مي آيد عشق بي سر مي رسد بانو

عطر پاكي مي وزد يكريز بوي دليبر مي رسد بانو

عشق مثل آتش تب دار مي چكد در علقمه پر شور

كاسه صبرم به لب آمد غم مكرر مي رسد بانو

تو تحمل ميكني غم را . تو تحمل مي كني بي بي

خيمه ات بي وقفه مي سوزد تا به آخر مي رسد بانو

شيخ از حال تو مي گويد از غم شام غريبانت

مادرم هي اشك مي ريزد طاقتش سر ميرود بانو

ذره ذره آب مي ميرد از خجالت در فراتي سرد

قطره قطره آب مي گيرد چشم او تر مي رسد بانو

زينب اينجا شور زيبا ايست شور تنها ماندن و رفتن

كاروان آهسته مي آيد بي برادر مي رسد بانو

 

  • سميـرا نـصرت پنـاه

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:38 نگارنده سعید مزرجی | |
 

رعیت امسال سود خواهد کرد ، بی گمان پادشاه گم شده است

توی باغ بزرگ اجدادی ، زیر بار گناه گم شده است

خوش بحال زنان گندمزار، سال خوبی برای خود دارند

من ولی بی تو مانده ام تنها ، بی تو! وقتی که ماه گم شده است

چشمهایم همیشه منتظرند تا ببارند بعد تو یکریز

چشمهایت چقدر ساده ولی در پس یک نگاه گم شده است

تن تب دارت از تن آتش تا قیامت زبانه می گیرد

تن سرما نشسته ام اما توی بوران راه گم شده است...

خبر آورده اند رهگذران، رد پایت به برفها مانده

خبر آورده اند رهگذران، یوسف افتاده چاه گم شده است

مهربانم ! بگو که می آیی با همان اسب یال در بادت

توی طوفان بگو که اسب سپید لااقل اشتباه گم شده است

مردم شهر جشن می گیرند من ولی بی تو مانده ام تنها

رعیت امسال سود خواهد کرد ، بی گمان پادشاه گم شده است

 

  • ملیحـه نـصرت پنـاه

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:37 نگارنده سعید مزرجی | |

 

نم كشيده نا گهان چشم پر نشاط من

مانده برگهاي زرد گوشه حياط من

در كنار جاده اي مانده ام به انتظار

جاده يعني اتصال خط ارتباط  من

هيچ راه رفتني نيست  جز همين عزيز

رد پاي سايه ات ميشود صراط من

بي خبر گذاشتي  رفتي و چقدر زود

از غروب كردنت سرد شد بساط من

مي برد شكوفه را باد در مسير سرد

مي رسد دوباره آه فصل انحطاط من

 

  • علـي ضميــري

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:36 نگارنده سعید مزرجی | |

 

 

دستان وحشی هوس

روسری دخترک معصوم را

به قعر تاریخ می برند

و آبهای دنیا

دو برابر می شود .

اما هنوز

مرد شبهای تاریخ

از چاه تنهایی

پاس داری می کند

دخترانتان را زنده

به گور نفروشید

وگرنه

چشمه هاتان کور می شود ...!

 

  • تـکتـم ملایــی

 

نگاشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 3:35 نگارنده سعید مزرجی | |